November 29, 2005

؟آيا ديگر اميدی به آينده نيست


                                    يادداشتی کوتاه درباره‌ی نمايش مصدق، کار تازه رضا علامه‌زاده

فيلم ـ نمايش "مصدق ـ تابستان , پاييز , زمستان ", کار تازه رضا علامه‌زاده, اينجا و آنجا به نمايش درمی‌آيد. جمله‌يی از اين نمايش می‌تواند برای هميشه در ذهن تماشاگر حک شود:
"
وزن اشخاص در جامعه بقدر شدائدی است که برای مردم تحمل می‌کنند."
اين گفته شايسته‌ی  سياستمداری‌ست که يکی از بحرانی‌ترين دوره‌های تاريخ معاصر ايران با نام و مبارزه او رقم خورده است.
علامه‌زاده در دوباره‌نگری بهنگام  در چهره‌ی مصدق, و بازنگری در يک سلسله از مهم‌ترين رويدادهای  سياسی اجتماعی تاريخ معاصر ايران, توانسته است تماشاگران بسياری را با کنجکاوی به سالن تئاتر بکشاند. او با استفاده از فيلم‌های مستند دوره‌ی ملی شدن صنعت نفت, و سپس کودتای 28 مرداد, و از ورای اسناد گوناگون, بويژه دفاعيات دکتر مصدق در دادگاه نظامی, می‌کوشد تا نه تنها برخی نکته‌ها و نقطه‌های تاريک که شخصيت و منش مصدق را در صحنه بازسازی کند. کاری‌ست  بس دشوار. اما بنظر می‌رسد که علامه‌زاده از پس آن برآمده است.
در اين چارچوب, مهم‌ترين دستاورد نمايش باورِ تماشاگر است, که گويا در صحنه با شحصيت‌هايی حقيقی به نام دکتر محمد مصدق و سرهنگ آزموده روبرو شده است. اين برد بزرگی برای علامه‌زاده و ديگر دست‌اندرکاران نمايش است. در اين ميان می‌توان با ناصر رحمانی‌نژاد موافق بود که بهترين نقش زندگی‌اش را در هيئت مصدق اجرا کرده است.
فيلم ـ نمايش مصدق... ابتدا در ماه مه امسال, در يکصد و بيست و سومين سالروز ميلاد اين بزرگ‌مرد در شهر کلن, و در جريان يک گردهمايی سياسی, با حضور تقريباً هزار نفر تماشاگر به اجرا درآمد. فضايی شلوغ از سخنرانی‌ها, شعارها و پيام‌ها, با اهداف سياسیِ قابل درک. در چنين فضايی خواه ناخواه از نمايش استفاده ابزاری می‌شد. چرا علامه‌زاده چنين شبی را برای نخستين اجرای نمايش خود انتخاب کرد؟ آيا در آن شب هنر وجه‌المصالحه‌ی سياست قرار نگرفت؟
از آن پس فيلم ـ نمايش مصدق  با برخی دگرگونی‌ها در متن و اجرا, و جدا از فضای مورد اشاره, از جمله در برلين به صحنه آمد. اين بار سکوت برقرار بود, و بهتر می‌شد در بافت نمايش, صحنه‌آرايی, نور, موزيک, جاافتادگی بازيگران, وحدت زمان و مکان در متن,  تناسب پاره فيلم‌ها و صحنه‌ها در فرم و معنا, و نيز در برخی نکته‌ها و تصويرها تأمل کرد. به نظر می‌رسيد که زبان گفتار گاهی خيلی کتابی, و نه تئاتری است. بازيگران در کار خود جا افتاده‌اند, اما بخصوص يکی از آنها در جاهايی نقش خود را فراموش می‌کند, و دچار لکنت می‌شود. هومن آذرکلاه که در اجرای نخستين دو نقش را به عهده گرفته بود, اينک در جايگاه سرهنگ آزموده سنگ تمام می‌گذارد. علی کامرانی در دو نقش متفاوت در صحنه ظاهر می‌شود, و خوب. عبدالملکی با وجود فقط يک هفته تمرين, از پس اجرای نقش رييس دادگاه بر می‌آيد. علی پورتاش در نقش دکتر غلامحسين مصدق بازی رمانتيکی ارائه می‌کند. در نمايش برخی صحنه‌ها زائد به نظر می‌رسند. بخصوص در بخش پايانی نمايش,  جايی که مصدق پشت ميز کارش به خاموشی گراييده است. سکوتی زيبا, و در خورِ مرگِ شخصيت بزرگی چون مصدق.
به گمان من همانجا نقطة اوج , و پايان نمايش است. اما بلافاصله می‌بينيم که نمايش ادامه می‌يابد, و با يک تک گويی ِ رمانتيک در حضيض به پايان می‌رسد. در بخش دادگاه نظامی, نشاندن دو مجسمه در دو سوی رييس دادگاه, از نگاه ظريف علامه‌زاده در تصويرِ چشم و گوش بستگی عوامل استبداد  پرده برمی‌دارد. جست و جوی برخی نکته‌های ظريف, مانند نقل ملاقات يکی از خواهران شاه با مصدق در جريان سفر او به لاهه‌, نامه زن انگليسی به مصدق, و يا موضوع سه جفت قاليچه‌يی که پی در پی به وکيل مصدق در دادگاه لاهه هديه داده می‌شوند, بر لطف نمايش می‌افزايند.
علامه‌زاده در کار فيلم, و نوشتن, تجربه‌يی طولانی دارد, و با آن که اين نخستين باری است که در جايگاه بازی‌نويس و بازی‌سازِ يک نمايش تئاتری خود را می‌آزمايد, آشکار است که موضوع کار خود را  چه در فرم و چه در محتوا, به خوبی می‌شناسد.
نمايش ـ چنانچه از اسمش پيداست ـ دارای درونمايه‌يی سياسی‌ست. به نظر می‌رسد که بيش‌تر در بند  محتواست تا فرم و زبان.
مصدق, تابستان, پاييز, زمستان کالبدشکافی ِ دورانی سپری‌شده و از ديدگاهی با توجه به روايت‌های متفاوت, و متناقض, بخصوص برای نسل امروز, کم و بيش ناشناخته است. هر گذرنده‌يی, بسته به موقعيت و جايگاه آن روزی يا امروزی‌اش, از آن برداشت و روايت ويژه خود را دارد. (جالب است که يکی از شاهدان عينی آن دوران در کنار من نشسته است, و در کشاکش نمايش گاهی بازويم را می‌فشارد که اينجايش درست, و يا آنجايش نادرست است.) در اين چارچوب  از يک‌سو می‌شود گفت که با توجه به بافت رويدادها, و پرداخت و بازسازی آنها, تماشاگر با نمايشی شبه مستند روبروست. اما از ديگرسو, همين که پای داوریِ تاريخیِ تماشاگر به ميان می‌آيد, می‌توان اينجا و آنجا دريافت که علامه‌زاده از ورای انبوهی سند و نقل قول به روايت مستقل خود دست يافته و آن را بازسازی کرده است. بدينسان  "مستند" بودن نمايش زير چنگکِ سؤال می‌رود. در مجموع, به رغم همه‌ی کاستی‌ها , و نقطه ضعف‌های متن و اجرا, فنی و غير فنی, علامه‌زاده توانسته است متناسب با محتوای داستانیِ مورد نظرش, فرم و زبانی درخور نمايش بيابد. طنز تلخ نمايش در تصوير پشت صحنه‌ی مبارزه و پيروزی مصدق در دادگاه لاهه (تابستان), و شکست بلافاصله‌ی وی در بيدادگاه نظامی (پاييز) است. در اين چارچوب پشت آدمی می‌لرزد. چه طنز غريبی‌ست زندگی اجتماعی سياسی کشور ما. نخست‌وزير قانونی يک کشور برای دفاع از منافع کشورش به دياری ديگر می‌رود, اما دست پنهان خارجی به کمک عناصر قدرت‌طلب داخلی بساط سقوط او را می‌چيند. اما زمستانِ نمايش قصه‌ی غم‌انگيزی است, که اگر با برخی تک‌گويی‌های لق و  سوز و گدازهای صوتی و تصويری توام نمی‌شد, می‌توانست خاطره‌يی ماندگارتر بجای بگذارد.
  
می‌دانيم که ابزار اصلی کار علامه‌زاده دوربين فيلمبرداری است. در همين نمايش نيز نقش دوربين ـ اگرچه از آنِ علامه‌زاده نيست ـ بسيار مهم است. چه در گزينش اسناد تصويری, و چه در همخوان ساختن صحنه با تصويرها. بنظر می‌رسد که اسناد تصويری نمای بيرون, و صحنه‌ها نمای درون فيلم ـ نمايش را ساخته‌اند.    علامه‌زاده چند سال پيش درباره‌ی نقش زاويه ديد در تغيير واقعيت يادداشتی نوشت درخورِ تأمل. يعنی از زوايای گوناگون می‌توان واقعيت را به گونه‌های متفاوت ديد و تعريف کرد. کافی‌ست دوربين در جايی دورتر يا نزديک‌تر, بالاتر يا پايين‌تر, کج‌تر يا راست‌تر, روشن‌تر يا تاريک‌تر, و ديگرتر و ديگرتر قرار بگيرد تا با نمودهای متفاوتی از واقعيت روبرو شويم. بايد ببينيم که علامه‌زاده در فيلم ـ نمايش مصدق دوربين ذهن خود را با چه هدفی, و در کجای زمان و مکان قرار داده است؟ آيا او در تصوير نمای درشت چهره مصدق ـ اين بار در صحنه‌ی تئاتر ـ کاملاً همه‌جانبه نگريسته است؟
منظور از اين يادداشت برخورد محتوايی با نمايش مصدق ـ تابستان, پاييز, زمستان نيست. اما با توجه به محتوای سياسی و جهت‌دار نمايش می‌توان در متن نمايش تأمل کوتاهی کرد. من برآنم که "دوربين" علامه‌زاده  در نمايش جريان‌ها و پديده‌های گوناگونی که پنهان و آشکار در مبارزه و سرنوشت مصدق سهم مثبت و منفی داشته‌اند, از ديد داوریِ تاريخی, خود را در زاويه معينی محدود کرده است. اينجا و آنجا نمی‌چرخد, و يا به نگاهی گذرا قناعت می‌کند. فقط روی چهره‌ی مصدق توقف می‌کند. تراژدی اتفاق می‌افتد, اما اسباب و عوامل, و علل واقعی تراژدی, آنچنان که بايد تصوير نمی‌شوند.
در نمايش, تنها وطن‌پرست‌ها مصدق و فرزند او هستند, تنها دوست وکيل مصدق در دادگاه لاهه است. ديگران يا خائن هستند, و يا دشمن. چنين ديدی مطلق‌نگری علامه‌زاده را تداعی می‌کند. شخصيت‌ها, از مصدق گرفته تا ديگران يا خوب هستند يا بد. حد وسطی وجود ندارد. در چند و چون ماجراهای پشت پرده, شناخت ِ واقعی سه پديده چپ, روحانيت, و دربار, و نيز اطرافيان دکتر مصدق در آن دوران کندوکاو تازه‌يی می‌طلبد. می‌بينيم که گاهی به همان کليشه‌ها‌يی قناعت می‌شود که بارها و بارها خوانده‌ايم و شنيده‌ايم...
علاوه بر اينها پيام امروزیِ نمايش چيست؟ آيا هنوز و همچنان درها بر پاشنه پنجاه سالِ پيش می‌جرخند؟ در اين صورت هيچ اميدی به آينده نيست.

Posted by sarfaraz at 2:33 AM | Comments (0)

November 19, 2005

نگاه مدرن از آزادی درون سرچشمه می گيرد

گشتی کوتاه  در بخش ايرانی ِ نمايشگاهی در برلين

برگزاری نمايشگاه مشترکی از کارهای نقاشان و مجسمه سازان و عکاسان ايرانی و آلمانی در "تامن گالری" , نمايش آثار شيرين نشاط در "هامبورگر بانهوف" برلين, و گرد آيی گروهی از هنرمندان و دست‌اندرکاران در حول و حوش اين دو نمايشگاه , صرفنظر از برخی مسائل جنبی, و دشواری‌های قابل درک, گامی است رو به پيش .  شناخته شدن تدريجی  هنر تصويری ايران, راهيابی هنرمندان ايرانی به مراکز معتبر هنری اروپا , و نيز همکاری و چالش دوجانبه‌ی گروهی از نگارگران ايرانی در درون و بيرون, از نحستين دستاوردهای چنين کنش‌هايی است.
   □□□
    روز گشايش نمايشگاه "تامن گالری" , در نزديکی  "چک پوينت چارلی" (برلين) پذيرای علاقمندانی  است که يکی پس از ديگری پا به درون می‌گذارند , و با کنجکاوی به سراغ تابلوها می‌روند. جمعيت رو به افزونی است. ايرانی‌ها کم‌تر از آلمانی ها نيستند. از مليت‌های ديگر هم ديده می‌شوند. بحث و گفت و گو ـ بخصوص بين ايرانی هاـ پای هر تابلويی جريان دارد. 
  در کارت دعوت نمايشگاه نام هنرمندان به ترتيب کنار هم آمده است: هاينر فرانسن ـ آرش حنايی ـ بهمن جلالی ـ نصرت‌الله مسلميان ـ علی نصير ـ فلوريا پلکا ـ ميشاييل رامزائر ـ سيف الدين صمديان ـ روبرت شنايدر و کورا ولز. ساعت 20 ورنر تامن (گالريست) رسماً نمايشگاه را می‌گشايد, وکريستف تانر ـ کارشناس هنری از برلين ـ در گفتاری نه چندان کوتاه , به تجزيه و تحليل برخی ويژگی‌ها در آثار هنرمندان می پردازد. گاهی نيز در گفتار وی  مقايسه‌يی اجمالی ميان نقاشان ايرانی و اروپايی می‌شود. همچنين اعلام حضور شيرين نشاط در نمايشگاه نگاه کنجکاو بسياری را به سمت اين هنرمند پرآوازه‌ی ايرانی  می‌کشاند. 
   عنوان نمايشگاه , که تا 5 نوامبر ادامه دارد  BERLIN MEETS TEHERAN   

است, و به کوشش ورنر تامن, گالريست آلمانی,  و الهه جواهری (مدير گالری الهه در تهران ) و همراهی و همکاری علی نصير ـ نقاش ساکن برلين ـ برنامه ريزی و سازماندهی شده است. 

   فضای گالری به نسبت تعداد و بزرگی کارها تقسيم شده است. در ميان نقاش‌ها می‌توان گفت که کارهای نصرت‌الله مسلميان (15 تابلو)  و سپس علی نصير  (8تابلو) بخش بزرگ‌تر نمايشگاه را دربر گرفته است. عکاسان ايرانی نيز جای مناسب خود را يافته اند. شهريار توکلی (که گويا نام او در کارت دعوت نمايشگاه فراموش شده است) 15 عکس رنگی: 7 عکس خانوادگی و هشت عکس از مناظر زمستانی. اين عکس‌ها بی‌شباهت به نقاشی نيستند. رنگ‌های تا اندازه‌يی تند عکس‌ها در درون قاب‌ها و ميان‌قاب‌های زمخت و سياه رنگ کمی چشم را می آزارند. ای کاش توکلی بخصوص در انتخاب قاب بيش‌تر دقت کرده بود. از سيف‌الله صمديان ـ 8 عکس سياه و سغيد و دو عکس رنگی ديده می‌شوند. اغلب عکس‌ها قديمی است. از 1980 تا 1990 . بجز دو عکس رنگی . "ماه" از ايران, و "ماهی" از کرواسی. اين دو عکس نگاه شاعرانه‌ی صمديان در طبيعت را تداعی می‌کنند. صمديان در عکسهای سياه و سفيدش, بجز يکی دو تا, لحظه های نابی را شکار کرده است. شرکت بهمن جلالی , عکاس صاحب نام ايرانی در نمايشگاه, نشان می‌دهد که او همچنان عکاسی را با جديت دنبال می‌کند. از او  5 عکس سياه و سفيد می‌بينيم, که کولاژ شده‌اند. عکس‌های کولاژ شده گرايشی به رنگ دارند. به نظر می‌رسد که جلالی  بيش‌تر  در تلاش است تا چهره‌ها و فضاهايی قديمی را باز سازی کند. جلالی دارای نگاهی شاعرانه است, و کولاژهای  وی در عکس‌ها با نرمش و پختگی خاصی توأم است. عروسک‌های تکه پاره شده عنوان عکس‌های رنگی آرش حنايی است. از اين "عکس" ها ـ با فضايی عصبی ـ چندان  سر در نمی‌آورم.  شايد چنين عنوانی کمک کند تا تماشاگر بتواند چيزی را در ذهن خود بازسازی کند. نور در کارهای آرش حنايی جای ويژه يی دارد.    نکته يی که حتما بايد به آن اشاره کرد قيمت گران ـ و گاهی بسيار گران تابلوها و عکس‌هاست. بيم آن می‌رود مشتری علاقمند از پس پرداخت بهای تابلوها برنيايد.

   همچنين در گوشه يی از آخرين سالن فيلمی ويدئويی از سيف‌الله صمديان روی پرده‌ی کوچکی نمايش داده می‌شود. فضای برفیِ نه چندان شاد و نه چندان غم انگيز, کنتراست چادرهای سياه, و رفت و آمدی گذرا و بی هدف در متنی سفيد. صمديان اين فيلم را از پنجره‌ی اتاق خود در يکی از  محله‌های شمالی تهران گرفته است.  فيلمی است مستند ـ و برخودار از قدرت تصويریِ بسيار . ياد شعر کسرايی می‌افتم:

                                            برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

                                          کوه‌ها خاموش

                                          دره‌ها دلتنگ

                                          کوچه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

   □□□

   به نظر می‌رسد که مسلميان در سال‌های اخير دچار نوعی دوگانگی ذهنی شده است. سرگردان ميان اينجا و آنجا. ميان سنت و مدرنيسم. اين دوگانگی درکارهای پيشين او (با مضمون جنگ) کم‌تر به چشم می‌خورد.  جالب است که اين نقاش صاحب نام, و دارای مهر و نشان ,که معتقد به هماهنگی فرم و محتواست , تسليم اين دوگانگی نمی شود , و می کوشد تا آن را درونمايه‌ی کار خود سازد. در تابلوهای اخير او شاهد چنين تلاشی هستيم. و نقطة قوت مسلميان همين است.

    تلفيق نگاه مدرن ـ ونه حتما تکنيک ـ که از اروپا به اغلب کشورها, از جمله ايران, گذرکرده است, و ديد سنتی ـ به  سياق ايرانی, خود کاری‌ست مدرن, و می‌تواند چشم اندازهای تازه‌يی بگشايد. بازتاب  چنين تلاشی مثلاً در تابلوی بزرگ بدون عنوانی از مسلميان کاملا ملموس است: کنار هم نهادن دو فضای سياه و سفيد و رنگیِ کاملا مجزا در يک بوم بزرگ. تنها محور ارتباط خط منحنیِ قرمزی است که دو بخش تابلو را به هم پيوند می‌زند. اين خط در اغلب تابلوهای مسلميان تکرار و تفسيرهای متفاوتی از آن می شود. من بر آنم که بر کاربرد ارتباطی (و نه معنايی) آن ميان فرم‌ها و عناصر ديگر تابلو بيش‌تر می‌توان تکيه کرد. در سمت سياه و سفيد تابلوی مورد اشاره , چه در فرم:  بکارگيری برخی نقش‌ها و طرح‌های نقاشی قهوه‌خانه و پرده و غيره, چه در مضمون اسطوره‌ایِ آن, شاهد چيره دستی مسلميان در بکارگيری برخی شيوه‌های کار سنتی هستيم. در زمينة آبیِ سمت چپ  تابلو خطوطی تند و شتابزده زن و مردی عريان را , با نگاهی رمانتيک, تصوير می‌کنند, که  نشانه‌ی توجه و کشش مسلميان در دستيابی به فضاهای مدرن است. با مقايسه‌ی اين دو فضای همراه , دريک سو تکنيک و درونمايه‌ای روشن, مسلط و جاافتاده می بينيم, و در ديگرسو با ديدی نه چندان روشن و جاافتاده روبرو می شويم. اين ديد جانيفتاده نه شامل تکنيک و رنگ,  که شامل شناخت موضوع و زندگی مدرن , يعنی آزادی درون است. می‌بينيم که عناصر کار ـ بخصوص وقتی که پای حضور انسان به ميان می‌آيد ـ آنچنان که بايد درونی نيستند. گويی زن و مردی سنتی خواسته باشند به اجبار در حضور ديگری عريان شوند. اين عريانی, که ريشه در درون هنرمند دارد , اگر هم شدنی باشد , توام با نوعی شرم حضور است, و در عريانیِ تن خلاصه می شود. يعنی در سطح اتفاق می‌افتد, نه در ژرفا. تصوير اين عريانی , درونِ عريان می طلبد , رها از حجاب دست و پاگير فرهنگی مستبد و مردسالار, که ريشه هايی به قدرت و قدمت تاريخ دارد, وآزادیِ جان و خرد را ـ که درونمايه‌ی هنر مدرن است ـ برنمی‌تابد . دستيابی به اين آزادی يعنی شکستن حجاب سنت, وکنار گذاشتن  ملاحظات اخلاقی و مذهبی و غيره , که در درون يکايک ما تبديل به دملی چرکين شده‌اند . آيا نقاش و هنرمند ايرانی به راحتی می‌تواند, و ضرورت دارد, که از پس چنين کار سترگی برآيد؟ در ضرورتش ترديدی نيست, اما  توانستنش کاری است بس دشوار. تجربه‌ی طولانی و متفاوت مسلميان در کارِ نقش و رنگ , و تربيت ذهنی او نشان می‌دهد که آمادگی چنين عبور دشواری در او هست, و بخشی از راه را نيز پشت سر گذاشته است. 

   از علی نصير 8 تابلو می بينيم. دو بوم بزرگِ رنگ روغن, و شش کارِ روی کاغذ ـ آکريل , و به يک اندازه‌ی: 80 در 63. رنگ‌های روشن, و گاهی تخت ـ که بخصوص در نقاشی‌های روی کاغذ فضاهای مينياتوری را تداعی می‌کنند. فرم‌ها و اندام‌های مشخص , و گاهی توام با اغراق .گريز از تيرگی ـ که با فضاهای  مه‌آلود نقاشی اروپايی کم‌تر سازگار است. رنگ‌ها  از طبيعت پر آفتاب شرقی مايه می گيرند. تلاش برای دستيابی به فضاهايی آرام , تلفيق طرح و نقاشی, درهم شدن فضاهای کوچه و خيابان و طبيعت , و نوعی بی تکلفی , از ويژگی های کار نصير است. انسان در نقاشی‌های او بيش‌تر حضوری اجتماعی دارد. از بيست و چهار پنج سال قبل با ديدگاه‌های رئاليستی فاصله گرفته و به تجربه‌ی نقاشی مدرن پرداخته است .بخش بزرگی از کارهای او ـ با پس‌زمينه‌ی زرد, از ديدی انتزاعی سرچشمه گرفته‌اند. در نمايشگاه اخير شاهد نوعی بازگشت به پيش از اين دوره هستيم. بی آن‌که تجربه‌ی اين دوره کنار گذاشته شده باشد. کارهای نصير دارای شخصيتی شکل گرفته‌اند. از تکرار فرم‌ها  ابايی ندارد. در واقع  هر کاری  کارهای ديگرش را تداعی  می‌کند.  می‌توان گفت که دارای زبانی مستقل است. بدون امضا هم می‌توان کارهايش راشناخت, و اين امتياز بزرگی برای يک نقاش است. تجربه‌های نصير توأم با نوعی دورنگری و تأمل است. اما کند نيست. در چنين چارچوبی به نظر می‌رسد که گاهی تجربه بر حس می‌چربد , و اين خطر هست , و بايد به او هشدار داد که دچار تکرارهای بيش از حد , و نوعی روزمرگی نشود. 

   نصرت‌الله مسلميان و علی نصير دو نقاش هم نسل‌اند.  هر دو حول و حوش پنجاه و چهار پنج سال دارند. اولی دانش آموختة ايران است و ديگری آلمان.  تجربه‌های متفاوتی را پشت سر گذاشته‌اند. نمايشگاه‌های متعددی داشته‌اند. ذهنيت مسلميان ريشه‌های بومی , با درونمايه‌ی اجتماعی سياسی دارد , اما به ضرورت زمان , و از طريق تجربه و مطالعه به سمت نقاشی مدرن کشيده شده است. علی نصير از نقاشی مدرن و شيوه‌ی اروپايی آغاز کرده و در جريان عمل کوشيده است تا با بکار گرفتن برخی تجربه‌های مينياتور و نقاشی سنتی ايرانی نقبی ميان ديروز و امروز  , و اينجا و آنجا بزند. مسلميان از استادان شناخته شدة نقاشی است .نصير نيز مدت کوتاهی تدريس کرده است. رفت و آمد پی در پی نصير به ايران, و ايجاد ارتباط با نقاشان هموطن زمينه ساز تبادل تجربه و نگاه , و پلی ميان ايران و آلمان شده است. حضور همراه اين دو نقاش در يک نمايشگاه ـ يکی مانده در وطن و ديگری مهاجر ـ خود بخود تماشاگر علاقمند را به تامل وا می‌دارد. آيا می‌توان گفت که اين دو پشت و روی يک سکه‌اند؟

Posted by sarfaraz at 6:40 PM | Comments (0)

September 15, 2005

اين بازی

   

                              به آقای اکبر گنجی  

دودی که می پراکنی
 اين بازی
که باز می آغازی 

ها ها,
دوباره پيدايت شد ققنوسک
ققنوسکِ بد منظر!
چه می‌کنی در اين در و پيکر؟

پهلو در حرف مکن
         
 آتش  خيزد
و درسکوت که پهلو کنی
خاکسترت به باد می‌آويزد  

من ديده‌ام چگونه
که می‌غلتی
می‌غلتی ای غريبه‌ی خود
و ای خودِ غريبه
   
   در اين بستر

دور از همه هميشه
می‌کوبی پر بر شيشه
اما نه ات گريز و
                       نه پرهيز

بی آبرو!
چه ديده‌يی که در اين بيشه
نارنج کال را
به وسوسه پرتاب می‌کنی؟
چيزيت هست,
ورنه مرا خواب می‌کنی

دودی که می‌پراکنی
 اين بازی...

             جلال سرفراز      از دفتر " واهمة مد

 دوست عزيزی از من پرسيد که معنیِ اين شعر چيست؟ می‌خواسته‌يی با گنجی درگير شوی يا با ديگری؟ در واقع با هيچ کدام. من با معنی کردن شعر مخالفم. با اين حال برای روشن شدن موضوع می‌کوشم تا توضيحی بدهم.‌
" اين بازی " در آغاز دهه 90  نوشته شده, و نخستين بار در سال 99 در دفتر " واهمه‌ی مد " آمده است. در آن زمان من حتی نام آقای گنجی را نشنيده بودم. اين شعر نمودی است از درگيری دائمی من با ققنوسِ درون. همان که گاه و بيگاه از پنهان ترين زوايای وجود آدمی سر بر می‌دارد و خود را به آتش می‌سپارد.
تمثيلی‌ست چندش‌انگيز از گوشت و استخوانی که جرقه می‌زند و گر می‌گيرد. در هر برهه‌يی‌, واز هر نسلی خاکستری بجا می‌گذارد و گم می‌شود. تا ديگربار در بزنگاهی ديگر سر از خاکستر بردارد.
دير زمانی‌ست که با اين پرنده‌ی بدمنظر درگيرم. نمی‌خواهم پيدايش بشود. نمی‌خواهم بسوزد و خاکستر شود
می‌خواهم به هر ترفندی از صحنه بيرونش کنم. دوستش ندارم. و راستی چرا تاريخ ما در اين آتش‌ها و خاکسترها معنی می‌شود؟ چه نيازی ما را به گرد اين آتشِ انبوه می‌کشاند؟ آن که نزديک‌تر می‌ايستد هوای سوختن در سر دارد, و آن که از دور دستی بر آتش دارد, به قول اخوان, به جستجوی " خردک شرری" ست  تا اجاقش را گرم کند.
فکر می‌کنم آقای گنجی هم با اين ققنوس درون ميانه‌ی خوبی نداشته باشد. هرچند که با اعتصاب غذای طولانی‌اش به ظاهر تسليم او شده بود. من برآنم که بايد خيلی آگاهانه بر فرهنگ شهادت ـ که تاريخ مبارزه‌ی سياسی جامعه‌ی ما را در بر می‌گيرد ـ قلم بطلان کشيد. تلاش برای برداشتن چنين گامی يعنی آغازِ مدنيت. همه‌ی کسانی که از گنجی می‌خواستند به اعتصاب غذايش پايان بدهد, بی ترديد چنين خواستی داشته‌اند و دارند.
خوشبختانه آقای اکبر گنجی به اعتصاب غذايش پايان داد. جای خوشحالی‌ست. حيفِ انسان خوش‌فکر و جسوری چون او نيست که بميرد؟ جسدِ گنجی به چه دردی می‌خورد؟ سند جنايت؟ کم  "سند" در اختيار داريم؟ اعتصاب غذای او (يا ديگری) ـ آن هم در درگيری با هيولا مردمی که هيچ درکی از حقوق بشر نداشته‌اند و ندارند ـ چه دردی از ما دوا کرده و می‌کند؟ ايجاد هيجانی چندروزه؟ کم تجربه کرده‌ايم؟
مبارزه‌ی گنجی و امثال او برای شکستن ساختار استبداد مذهبی, جانبداری از حقوق بشر, و جای‌گزينیِ نظام دموکراتيک, در محتوا  کاری است امروزی, و همخوان با  معيارهای جهان پيشرفته‌ی امروز. چنين محتوايی در فرم هم بايد امروزی باشد. کار روشنفکر امروزی نه  شرکت در بازی مرگ, بلکه جستن راه‌هايی برای ادامه‌ی زندگی است. ديگر دوران شهادت‌های قهرمانانه گذشته است. حالا فهرمان کسی است که زنده بماند و از زندگی دفاع کند.

 

Posted by sarfaraz at 1:18 AM | Comments (0)

July 30, 2005

اين بازی

                                                                              به آقای اکبر گنجی 

دودی که می‌پراکنی
اين بازی
              که باز می‌آغازی

ها ها,
دوباره پيدايت شد ققنوسک
ققنوسکِ بد منظر!
چه می‌کنی در اين در و پيکر؟

پهلو در حرف مکن,
آتش خيزد
و در سکوت که پهلو کنی
خاکسترت
    به باد در آويزد

من ديده‌ام چگونه که می‌غلتی

می‌غلتی ای غريبه‌ی خود‌
و ای خودِ غريبه
   در اين بستر

دور از همه هميشه
می کوبی پر بر شيشه
اما نه ات گريز و
                       نه پرهيز

بی آبرو!
چه ديده‌يی که در اين بيشه
نارنج کال را
به وسوسه پرتاب می‌کنی؟
چيزيت هست,
ورنه مرا خواب می‌کنی
دودی که می‌پراکنی

 اين بازی...

             جلال سرفراز    از دفتر "واهمة مد "

 

Posted by sarfaraz at 10:14 PM | Comments (1)

April 28, 2004

جشنواره ی برلين و شاعران

گاهی آدمی وقت حرف زدن در حضور جمع دستپاچه می شود, و ناخواسته نظری را که می شود دوستانه, و در چارچوب گفت و گويی سالم و سازنده مطرح کرد, به قول فرنگی ها چنان "پرووکاتيو" بيان می کند که فضا را متشنج می سازد. چنين گفتاری, هر قدر هم که درونمايه ی درستی داشته باشد, اغلب پی آمد ناخوشايندی دارد. طرف گفت و گو را سردرگم, و شنونده يا شنوندگان خاموش را دچار تنشی غير منتظره می کند. بدتر از همه خود گوينده را در موقعيت "عذر بدتر از گناه" قرار می دهد, و ممکن است روزها و هفته ها با خيال ناراحت به چنين پيشامدی, و پی آمد هايش, فکر کند. چرا چنين اتفاقی می افتد؟ شايد به دليل هيجان زياد, و يا عصبيتی ناموجه, که می توان هزار و يک دليل موجه برای آن تراشيد. اسم چنين وضعيتی را چه بايد گذاشت؟ نمی دانم. شب پيش من در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از گفتار کوتاه خانم فرشته ساری و آقای عباس معروفی درباره ی موقعيت کنونی شعر در جامعه ی ايران, و خواندن بخش هايی از رمان هاشان خودم را در چنين دام خود ساخته ای گرفتار کردم. دوستانی ضمن تأييد [يا عدم تأييد] اصل نظر از من ايراد گرفتند. حق هم داشتند, و من از ايشان پوزش می خواهم. در گفته ی من بر سه موضوع تأکيد شده بود. يکی درباره ی "هژمونی رمان" در ايران, يکی اين که چرا آقای عباس معروفی در بخشی از سخن خود شعر امروز را فاقد معماری می داند؟ (دو موضوعی که پرداخت جداگانه به آنها را ضروری می دانم) و ديگر اين نظر اعتراضی, که چرا در جشنواره ی کنونی جايی برای شعر و شاعران در نظر گرفته نشده است. حرفی که پرووکاتيو به نظر آمد ـ و نبايد می گفتم ـ اين بود که انگار عمدی در کار است تا سازمان دهندگان چنين جشنواره هايی در مورد شعر امروز ايران غير مسؤولانه برخورد کنند و آن را کم اهميت جلوه دهند. اين در حالی ست که هنوز شعر ـ و البته نه هر شعری ـ بارزترين وجه فرهنگ ايرانی و زبان فارسی است. در ضمن شايد طرح اين نظر از جانب من ـ که برخی بفهمی نفهمی به شاعری می شناسندم ـ سبب اين سوء تعبير شد که دارم سنگ خودم را به سينه می زنم, و گويا جايم را در اين جشنواره خالي ديده ام. لابد به همين دليل بود که دوست نويسنده ی من آقای عباس معروفی به کنايه گفتند: نه شما [جلال سرفراز] نماينده ی شعر ايران هستيد, و نه من [عباس معروفی] نماينده ی رمان نويسان. اين در حالی بود که ايشان در جايگاه يک رمان نويس درباره ی شعر امروز ايران سخنانی ايراد کرده بود, که می شد آن را نقد کرد. وگرنه اداره کننده ی جلسه [خانم باغستانی] به حاضران اجازه ی صحبت نمی داد. قرار هم نبود که فقط "نماينده ی رسمی شعر" حق اظهار نظر داشته باشد. در اين زمينه, برای آن که خودم را تبرئه نکرده باشم, مي گويم : خب بله! شايد ناخودآگاه انگيزه ی شرکت در چنين جشنواره اي هم در من بوده است. و چرا نه؟ و راستی چرا جای شاعران تبعيدی و شاعران تبعيد در وطن در چنين جشنواره هايی خالی ست؟ آيا شعر های اينان ارزش شنيدن ندارد؟ آيا شاعران واقعی کشور در اين ربع قرن خشت بر آب زده اند و مي زنند؟ می گويند: سازمان دهندگان اين جشنواره با مسئله ی ترجمه ی شعر روبرو بوده اند ـ که البته کار دشواری است , و از هر کسی بر نمی آيد. اما آيا از خود شاعران هم در اين زمينه پرس و جويي شده است؟ دست کم در خارج از کشور گمان نمی کنم. وانگهی وقتی که دوستان برای ترجمه ی بخش هايی از رمان هايی که خوانده مي شود می توانستند وقت و بودجه و انرژی بگدارند, بی ترديد می توانستند با همفکری خود شاعران, و مترجمان از پس چنين مشکلی برآيند. علاوه بر همه ی اينها, در حالی که اغلب فيلم ها با زيرنويس انگليسی نشان داده, و نمايش های تئاتری به زبان فارسی اجرا شد, چه اشکالی داشت که شعر هم به زبان اصلی خوانده شود؟ اميدوارم که باز هم سبب سوء تعبير نشده باشم. به همين دليل ديگر بار تأکيد می کنم که بی ترديد عمدی در کار نبوده. اما سهل انگاری شده, و موضوع همه جانبه بررسی نشده است. آيا جای چنين انتقادی باز هست؟ دست کم سازمان دهندگان جشنواره ی مورد اشاره ـ که اغلب ايرانی بوده اند ـ می توانند کلاهشان را پيش خودشان قاضی کنند, تا اگر ديگر بار به فکر برگزاری چنين جشنواره ی [با همه ی کمبودها] زيبا و آبرومندی افتادند با افزودن شعر به برنامه ها بر رونق آن بيفزايند. برلين ـ 28 مه 2004

Posted by admin at 6:33 PM | Comments (10)

April 15, 2004

بر سردر کاروانسرايی

در جريان جشنواره ی ايرانی در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از برچيده شدن ويترين "تمثال خمينی", و نمادهايی ازگذرنامه و وسايل شخصی وی , دوستانی از من پرسيدند: نظر شما چيست؟
ناخودآگاه ياد قطعه شعر شيرينی از ايرج ميرزا افتادم , که فقط سطرهايی از آن در خاطرم مانده بود. خواستم به کتاب مراجعه کنم, يادم آمد که ديوان آن زنده ياد را کسی برای هميشه از کتابخانه ی کوچک من به امانت برده است. اين بود که دست به دامن دوست بزرگواری شدم. ايشان هم محبت کردند و آن قطعه را تلفنی برای من ديکته کردند. بياييد شعر ايرج ميرزا را با هم مرور کنيم:
بر سردر کاروانسرايی/ تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را / از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق / روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد / تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق / می رفت , که مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يکی خاک / يک پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس به باد رفته يی را / با يک دو سه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست / رفتند و به خانه آرميدند
حالا روشنفکران فرهيخته و آزادی خواه تلافی به مثل کرده اند , و چرا که نه! ارباب عمائم هم نبايد برنجند. از قديم گفته اند از همان دست که داده ای از همان دست هم پس می گيری.
ابتکار برپايی ويترين مورد اشاره , که "جماران" نامگذاری شده, و به قضای حاجت در جای پررفت و آمدی هم قرار داده شده بود, از مانوئل کربس ـ گرافيست فرانسوی , شيرانا شهبازی ـ عکاس , و تيرداد ذوا لقدر ـ نويسنده بود , که با هم گروه "شهرزاد " را تشکيل داده اند.
دوست عزيزی در "هنر" بودن "جماران" شک داشت, و بر آن بود که حتما زير کاسه نيم کاسه ای است. به قول معروف: الله اعلم. می شود نظر گروه "شهرزاد" را هم در اين زمينه پرسيد. من در نظر اول در اين "جعبه آيينه" چيز جالبی نديدم . اما با دقت بيشتر متوجه شعری شدم که گرد تصوير آيت الله خمينی تذهيب شده بود. بد نيست سطری از اين شعر را هم به عنوان طنز تاريخ با هم بخوانيم:
چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبيند
نای بلبل نتوان دوخت که بر گل نسرايد
تصور می کنم که خود اين شعر گويای آن طنز شگرف هست. با اين حال برای محکم کاری جمله ای از شعر زنده ياد احمد شاملو را هم می آورم تا ببينِم ميان رؤيای مزورانه ی خمِينی, و جهنمی که رخ داد, چه دره ی مهيبی است.
دهانت را می بويند/ مبادا گفته باشی دوستت می دارم
روزگار غريبی ست نازنين / روزگار غريبی ست
مشکل چگونه ديدن
در واقع به نظر می رسيد که گروه شهرزاد ـ شايد ناخود آگاه ـ من را به "موزة جنايت عليه بشريت" راهنمايی کرده اند. مگر نه آن که ذهن هر يک از ما زخم خوردگان موزه ای از جنايت های رژيم فقهاست؟ در اين "موزه" مهر و تسبيح خمينی چهرة مردم فريب او را تداعی می کند. کافی ست که يک شئی, يا عکس, يا شعر , يا هر نشانه ی ديگری کليد گشايش اين موزه در ذهن بشود. در اين موزه من به سهم خود می انديشم که چگونه می توان و بايد بر فرهنگ استبداد و خودکامگی, و فکر جنايت قلم بطلان کشيد. چه کسی می تواند ادعا کند که ويترين مورد اشاره چنين عملکردهايی نداشته است؟ بنابراين مشکل ما در يک نمايشگاه مشکل چگونه ديدن است. وگرنه هر گوشه و کناری پر از چنين نشانه هايی ست. دوستانی که با ديدن امثال اين ويترين ها دچار خشم می شوند کافی ست خودشان را به جای هموطنانی بگذارند که هر روز و هر ساعت در چنين وضعيتی هستند. با اين تفاوت که رسانه های جمهوری اسلامی می خواهند از آيت الله خمينی يک ناجی بسازند, و واکنش مردم نگه کردن عاقل اندر سفيه است, اما برپادارندگان غرفه ی وسايل خمينی در "خانة فرهنگ های جهان" بی ترديد عاقل تر از آن بوده اند که چنين منظوری را دنبال کنند.
"منطقة آزاد" و کدخدايانش
بد نيست به اين مناسبت خاطره ای را يادآور شوم, و پس از آن به واقعه ای اشاره کنم, که فضای ناامن زندگی ما غربت نشينان و همتايان مان در وطن را در اين روز و روزگار تصوير می کند.
چند سال پيش سخنران "شفيق" ی از "جنبش چپ و مترقی" , برلين , و عموما فضای مهاجرت را "منطقه ی آزاد" نامگذاری کرد, و بر آن بود که در اين منطقه "طرفداران جمهوری اسلامی" جايی ندارند. روی سخن تهديدآميز وی با کسانی بود که پس از روی کار آمدن خاتمی با ديد خوشبينانه ای به شرايط حاکم بر جامعه می نگريستند. مفهوم "منطقه ی آزاد" را در کنفرانس برلين خوب درک کرديم. در جريان جشنواره ی اخير هم گروهی از کدخدايان "منطقه ی آزاد" آمدند و ضمن فاشيست ناميدن بازيگران تئاتر, که از ايران دعوت شده بودند, هر بد و بيراهی را که دل تنگ شان می خواست نثار آنان کردند. کارگردان يکی از نمايش های تئاتری که از قرار در سال های اخير بارها زير فشار نيروهای مشابه وطنی در موقعيت ناگواری قرار گرفته بود, با اشاره به حکايت مار و پونه, به حق می گفت: ما فکر می کرديم که اينجا لااقل از دست چنين موجوداتی در امانيم. غافل که اين دوستان هر جايی که ما باشيم پيدايشان می شود. انگار که کسی پرشان را آتش زده باشد.
در واقع کدخدايان برلين پايتخت آلمان را با مثلأ کوردهی در کردستان اشتباه گرفته اند, که وقتی به چنگ پيشمرگه ها می افتاد فورا ـ و لابد به حق ـ آن را منطقه ی آزاد می ناميدند.
پاسخ به يک پرسش
دوست من پيام پرسيده اند: آيا شما عضو کانون نويسندگان هستيد؟
پاسخ : اگر منظور شما کانون نويسندگان ايران است, بله. من تا زمانی که زنده ام خودم را عضو باالقوه ـ و اگر به ايران برگردم ـ عضو بالفعل آن می دانم. اما اگر منظورتان کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) است , نه ! من چند سالی است از آن استعفا داده ام. متن استعفانامه هم, که ابتدا به آدرس دوست گرامی حسن حسام ـ دبير وقت کانون ـ فرستادم, و مدتی بعد کپی آن را برای دوستم عسگر آهنين ـ از مسؤولان بعدی کانون ـ پست کردم به شرح زير است:
به هيإت دبيران كانون نويسندگان ايران (در تبعيد)
دوستان گرامي
بدينوسيله استعفاي خودم را از عضويت كانون نويسندگان (در تبعيد) اعلام مي دارم.
در اين باره دلايل گوناگوني دارم، كه از جمله درك متفاوت من از سانسور در ايران و شيوه ی مبارزه با آن است. مهم تر اين كه، با نهايت تأسف, سرنوشت ادبيات برونمرزي ما در خارج از محدوده ی “كانون” رقم مي خورد، بي آن كه خواسته باشم از ارزش كار اهل قلم در “كانون” بكاهم.
با احترام ـ جلال سرفراز- برلين ـ 31 دسامبر 1999
در اين پادرهوايی
هدف از اين يادداشت اعتراض به دارنده ی هيچ طرز تفکری نبوده و نيست, بلکه نقد رفتاری است که فضای دوستانه ی زندگی اجتماعی ما غربت نشينان را ناامن و زهرآگين می سازد. دوست عزيزی دربرلين, که سال هاست يکديگر را می شناسيم, اما در زمينه هايی اختلاف نطر داريم, تا کنون چندين و چند بار به من هشدار داده است که مواظب رفتار و نوشتن و حرف زدنم باشم. او تأکيد می کند که اين بار ديگر کار از شوخی گذشته است. آيا اين است مفهوم دموکراسی؟ همان چيزی که نبود آن سبب طرد رژيم جمهوری اسلامی از جانب ما و همه ی بشردوستان جهان شده است؟
دوست عزيز! در اين پادرهوايي همه ی زندگی بيش از يک شوخی بي مزه نيست. همين و بس! حالا شما بياييد و جدی رفتار کنيد.
جلال سرفراز- برلين ـ 12 آوريل 2004

Posted by admin at 11:18 PM | Comments (1)

March 22, 2004

سفری های بهار

سفری های بهار
روی دریاچه ی سبز
جشن میلاد تو را می گیرند
و تو ای باغ عبوس
تو هنوز
زیر یخهای زمستان خوابی
از دفتر آیینه در باد ـ زمستان 50

بر سكویی ابری
آن راز ازلي ابدي را در بنارس مي جستند. و در بنارس مي جويند.
من در بنارس نبودم هرگز. حتي نامش را هم نشنيده بودم. اگرچه لفظ ِ رسيدن را در خود دارد. و بنا را. گويي به بنا مي رسند در بنارس.
بودا را گفته اند كه در بنارس بود. من او را اما در قطاري ملاقات كردم ، در فاصلة مريخ به ارانوس . موهاي پرپشتي داشت. كمي لاغر و خميده. قدبلندتر از من. گفت از بنارس آمده – و من نمي دانستم بنارس كجاست؟
شاعران آخرين سده ی زمين هم از بنارس گفته اند. و من از زمانی گمشده ام شايد، از پس ِ زمين لرزه يي كه همه جا را زير و رو كرده است.
بودايي كه در قطار ديدم به سن و سال خود من بود.
پرسيدم: شما همان سيذارتا هستيد؟
پرسيد: كدام؟
گفتم: همان كه نيروانا را چون سنگي بي قدر از پيش پايش كنار زد و گذشت.
گفت: نه ! اين افسانه يي بيش نيست. شايد بافته ی خيال خود شما. وانگهي سيذارتا نواده ی سيذارتايي ديگر است. و آن يكي هم نواده ی سيذارتايي ديگر.
و زير لب افزود: اين آقاي هسه هم عجب آدم خيالبافي بوده.
پرسيدم: آقاي بودا ! ماجراي آن نيروانايي كه مي گويند چيست؟
گفت: نمي دانم. شايد خود ِ شما آن ماجراييد.
پرسيدم: بنارس كجاست؟
گفت: همين جا
و بيرون ِ قطار مرتع سبز و گاوهايي را نشانم داد كه داشتند مي چريدند.
آقاي بودا همانطور كه به بيرون نگاه مي كرد گفت: خوشا به حال كسي كه با صداي مع مع گاوها بيدار مي شود. و هرگز به نيروانا نمي انديشد.
جمله يي از سپهري را هم چاشني كلامش كرد:
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
گفتم: به هر حال بنايي هست و رسيدني.
سيگاري آتش زد و گفت: در ارانوس هم به جستجوي بنارس اند. اما من هم گمان مي كنم كه در همين لفظ بايد جستجويش كرد. در همين بنا و رسيدن.
در نخستين ايستگاه كوهستاني، در فاصله ی مريخ و ارانوس. آقاي بودا بر سكويي ابري از قطار پياده شد. و من حالا گاهي فكر مي كنم كه بودا را ديده ام. در بنارس شاید.
برلين مه 2001

كنار ِ درخت ِ به
سه پنج بار پانزده بار از برابر كتابفروشي هاي پيش دانشگاهي مي گذشتم آن روزها. و هربار يك دور كامل گرد ِ آن مجسمه ی گچي مي زدم ، كه مثل شاخ شمشاد در همه ی ويترين ها و پياده روها قد مي كشيد.
كدام دست ِ توانگري آن را ساخته بود و به او قلبي آنچنان بزرگ و مهربان داده بود ، خدا مي داند.
من بال داشتم آن روزها. مي پريدم. هرلحظه يي همه جا بودم. و سايه ام را ميان همة ويترين ها و پياده روها تقسيم مي كردم.
همراه آن مجسمه ی گچي، از روي جلد هر كتابي ميان سطرها مي دويدم. در جمع كلمه هاي نوبر مي چرخيدم. دست مي كردم آن وسط وسط ها و درشت ترها و خوشرنگ ترها وخوشبوترهايش را دستچين مي كردم و راه مي افتادم در مناظرِ سبز ِ آينده، تا مثل آن سيگارفروش سرِ ِ خيابان شانزده آذر بساطم لنگ نباشد، كه فقط به سيگارهايم فكر كنم، كه مبادا رايگان در شاخه ی محبت اين و آن دود شود.
اين را مجسمه ی گچي خيلي محرمانه به من گوشزد كرده بود.
فكر نكن كه حالا نشسته ام كنار درخت به ، و به را بهشتي تر از همــــة درختـــــــهاي عالــــــم مي دانم. فكر نكن كه همين حالا پانزده سال است كه از پاي اين درخت بهشتي جم نخورده ام.
خانم ِ عزيز ! اگر حوصله اش را نداري مي تواني راهت را بگيري و بروي. مثل همان مجسمه ی گچي كه يك قرنِ پيش يكهو غيبش زد. اما اگر حوصله داشته باشي و مثل همه ی آدم هاي اهل تأمل، و نه مثل آن تن ِ لش، ورِ دستم بنشيني و با دقت نگاه كني، مي ببيني كه اين درخت بهشتي، در زير ِ شيرواني خانه ی شماره ی چهل و يك، ميان همان واژه هايي نشا شده كه هر پانزده دقيقه يكبار از كتابفروشي هاي پيش دانشگاهي دستچين كرده ام.
بله بله دوستان ِ عزيز !
درست است كه ميوه اش كمي گس است ، اما ، همانطور كه عرض كردم ، اگر تأمل داشته باشيد شيرين تر خواهد شد. سه پانزده سال ديگر خواهيد ديد كه درخت به ِ من در زير شيرواني شماره ی چهل و يك در ميان پلاكات ها و رنگ ها، و در ميدانِ ديد ِ خانم رزا لوكزمبورگ بر همه ی جهان سايه گستر خواهد شد.
باور نمي كنيد؟ كمي صبر! برلين 7 مارس 97

همين جا
جاي كلمه هاي من كجاست؟ هرچه مي گردم پيداشان نمي كنم.○
فقط سكوت, و هوا از رفتار مانده است
○گاهي ميان هشتي ِ تاريك اتفاق مي افتد. و روي تاقچه گاهي. و صدايم مي كند از دهان ِبوداي فلزي ، تا بپرسم جاي كلمه هاي من كجاست؟ و دنبالش مي گردم كه بخندد. و راستي كجا هستند كلمه هاي من ؟
شما نمي دانيد؟

○ در سايه ی برگ ها جاي پايي ست،‌ و يك نفر، كه رفتــه، و مي داني كيست. و مي داني كه حوصله اش از كتاب سر رفته ،‌ و مي داني كه حالش از شعر به هم مي خورد. آيا شاعران به آخرخط رسيده اند؟
فرصت نيست تا پاسخي بجويی.

○كودك با سنگهاي رنگي از آسمان گذشته است ، و نمي داند چرا؟ ماه زير پايش چمباتمه زده ، و زخم چشم نمي گذارد كه بخوابد. از آن بالا كسي را صـدا مي كنــد، و جـايي را مي گويد، كه نمي داني.

○ در چارسوي زخم مي دود كودك ، باســـــــــنگهاي رنگي. و بر مي گردد به آسماني ، كه همين جاست.
فوريه 98

بیرون فصل
○ بيرون ِ فصل فصل ِ مجزايي ست. باران كجاست كه بيرون فصل ببارد؟

○ يك شب كه فصل چهرة زنگار بسته را ، پشت نگاه ِ گيج پنهان كند ، باشد كه باز هم از شاخ سيب فرود آيم.
وخانه يي ست بيرون فصل، كه شعرهاي من آنجاست، در يك دفترچه ی آبي كهنــه، پشت خيــال هاي سـاده ی پر آفتــاب، و بوسه هاي من آنجاست .
و مادرم تمام رخت هاي كودكي ام را با نفتالين در مجري ِ حلبي پنهان كرده است ، براي آن كه بيايم
اين بار شايد از آن پهلويي
كه سهراب زاده نشد

○بيرون فصل نمي دانم كدام گوشه پدر دود مي كند ، و در كدام گوشه آب و آينه را وصله مي زند مادر؟ هنوز مي شنوم: اماً يجيب! اماً يجيب مضطر اذا دعا! هنوز هم درست نمي دانم جاي پياده در كدام طرف خالي ست؟ و چند اسب را بايد فداي شاه كنم؟

○ پاي درخت هاي نارون آن خوابگرد كيست ، كه در عبور از همه ی فصل هاست؟ باران كجاست كه بيرون فصل ببارد؟

○بيرون فصل فصل مجزايي ست. و هيچ كس از فصل بيرون نيست. و فصل هم،‌ و فصلِ ِ فصل هم از فصل بيرون نيست .

○رنگ از بيرنگي آغاز مي شود. سنگ از تهي. فصلي كه از ميان فصل مي گذرد. و نام ديگري از من كه در عبور از همه ی فصل ها تكرار مي شود.
با فصل رفته مي گذرم
با فصل آمده مي آيم
و فصل مي شوم
مه 97

Posted by admin at 2:49 PM | Comments (6)

March 1, 2004

ساندويچ

مي خواهم بي مقدمه پا تو كفش داستان نويس ها كنم. هر چه باداباد! و عذرخواهي از دوستاني كه پرسيده اند اين غيبت طولاني چرا؟ حق با آنهاست. اما كاري ش نمي شود كرد. اين تنبلي مزمن دست از سر من بر نمي دارد. حالا برويم سراغ داستان. داستان ، قصه ، يا چي؟

ـ مي خوام ساندويچمو تنهايي سق بزنم آقا جون. به ولاي علي كه اين حقمه. مي فهمين؟… آخ كه بر پدر مادر هر چي كفتر ِ زبان نفهمه …!
اصلن به من چه كه شما كفتر شدين و من آدم. بيخودي دور و برم نپلكين آ‍…
پشت هر جمله گازي به ساندويچش مي زند.
يك كبوتر دور مي شود و دوتا نزديك. آن جلوتري بال هاي خاكستري دارد و چند تا پر سفيد. يك حلقه ی برنجي دور قرمزي مچش .
ـ كدوم بي پدر و مادري …
بقية فكرش را مي خورد.
ـ كبوتر حرمه حتمن !
كبوتر عقبي مي پرد رو پشت جلويي. و آن چهارمي از راه نرسيده مي خواهد روي زانوي چپش ينشيند، كه با دست پسش مي زند.
ـ بايد يه آگهي گنده بنويسي و به درخت بچسبوني كه دست از سرت وردارن…
ـ اما اينا كه سواد ندارن داآشي .
ـ راستي آ…
و با غش غش خنده آب دهانش مي پرد روي ساندويچ طرف.
طرف تولب مي شود و داد مي كشد :
ـ چي مي خواين مفتخوراي بي همه چيز ! تنبلايِ خپلِ بي سواد‍ ! مگه كم دونه پيدا مي شه تو اين دنيا؟ عد اومدين همين جا، كه من دارم ساندويچمو سق مي زنم؟
باز هم همان نمايش هر روزي. خودش هم خنده اش مي گيرد.
ـ انگار نه انگار تو شهر خبريه. دنيا به تخمش !
ـ مي شه يه ديدي بزنم؟
رانندهه روزنامه اش را مي دهد. آن يكي صاف مي رود گوشه ی پايين صفحه ی پنج، و دست توي جيب پيرهن، كه مداد در بياورد.
ـ نه. قول دادم ببرم برا عيالم .
مداد همراهِ آه ِ طرف به جيب پيراهن بر مي گردد و روزنامه به صاحبش. رانندهه دنباله ی حرفش را مي گيرد:
ـ اونجاش خُله بابا. هر روز كه مي آم مي بينم همين جاها پلاسه. كفترا هم مي شناسنش انگار. تا كه ساندويچش رو در مي آره دورش جعم مي شن.
پاچه هايش را بالا زده و پاهايش را توی جوب گذاشته .
آن يكي كه بدجوري دمغ شده ساكت و صامت مي ماند.
ـ آره ديگه. چشته خور از ميراث خور بدتره.
اين را كي گفت ؟
ـ مت اين يارو نويسندهه. تا ما رو مي بينه دو شاخه ی محبتش وا مي شه.
صدا از پشت نيمكت است.
تازه رسيده نشنيده مي گيرد و با خنده به طرف شان مي رود.
از فاصلة نزديك بانگ اذان مي آيد. نسيمي گرم ميان تبريزي ها مي چمد.
و باز هم آن صداي آشنا:
ـ مي خواين زهرِ مارم كنين بد مسبا؟
ـ22 آپريل 99

Posted by admin at 6:35 PM | Comments (8)

December 20, 2003

نامه ای به ايران

اشاره
چندي پيش نامه ی زير با عنوان ” هريك از ما كمي اسبيم ” را همراه با چند شعر به وسيله ی دوست عزيزي – كه امروزه نويسنده ی صاحب نامي است - بــــــــــــــراي مجله ” كارنامه ” فرستادم ـ كه متاسفانه منتشر نشد. دوست من تلفني از من خواست تا دستي در نامه ببرم ، و كمي ” زهر ”‌ش را بگيرم تا ” بتوان كاري ش كرد ”. البته حتماً حق با دوستان بود و هست ، و آدم مارگزيده بايد از ريسمان سياه و سفيد بترسد- آن هم در روزگاري كه سانسور چي باشي ها هنوز چون كبكان سر دربرف بيداد مي كنند. به هر حال حالا كه مدتي گذشته و از انتشار نامه خبري نيست ، به خودم مي دهم ، كه دستـــكم در ” سنگ و صخره ” جايي به آن بدهم ، تا بيش از اين روي دستم نماند.
هر يك از ما كمي اسبيم
وطنم تنم
تنم
وطنم
در سالهاي 55 و 56 بفهمي نفهمي داشتم دست و پايم را جمع مي كردم كه با همسر و فرزندانم چند سالي جلاي وطن كنم. حتي با پادرمياني ِ دوستي پذيرشي از دانشگاهي در جورجيا گرفته بودم. شايد پاسخي ناخودآگاه به برتولت برشت ، كه در شعري گفته بود: با من به جورجيا بياييد
نشانه هاي انقلاب اما پاي سفر به ينگه دنيا را سست كرد. خيلي زود دريافتم كه اتوپياي من نه جورجيا ، كه وطنم بود. وطني كه سرانجام از آن رانده شدم.
در اينجايي كه من هستم هر روز و هر هفته مسافرهايي ازايران مي آيند و مي روند. گويي تقدير ِ من چنين رقم خورده كه گاهي در پيشباز ، و يا بدرقه ی عزيزاني به فرودگاه بروم. هيجان ِ چشم به راهي پشت درهاي شيشه يي ِ سالن انتظار ِ فرودگاه. اشاره ها و دست تكان دادن ها و بوسه فرستادن ها براي كسي كه پس از ساليان دراز ديگربار با او روبرو مي شوي . خيره شدن ها در خطوط چهره ی يكديگر. و تكرار چنين جمله هاي دل خوش كننده يي كه :
” بزنم به تخته ! اصلاً پير نشده يي ”. يا اين كه : ” ماشاالله چقدر سالم و سر ِ حالي. معلومه كه اروپا بهت ساخته ”. چنين حرفها و تعارفهايي دستاورد رفت و آمدهاي گاهگاهي ِ من به فرودگاه است. و نيز بايد پذيرفت كه هر آمدني رفتني در پي دارد . . . و چه زيباست روياي بالا رفتن ازپلكان هواپيمايي كــــــــــه بـــــــــه سمت وطــن پرواز مي كند.
در اين بدرقه ها و پيشبازها ، خواه ناخواه فرصت نشست و گفت و گويي هم پيش مي آيد، كه ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجا. حرفها و نگرشهايي ناهمگون ازاينجاو آنجا ، كه جدا از نوميدي ها و اميدواري هاي لحظه يي ، اغلب بادِ هوا مي شود.
در اين ميــان ، كه تاكنون بيست سالي به درازا كشيده است ، زمان دست از شوخي تلخش برنمي دارد ، و من هر روز بـــــــه پدرم شبــــيه تر مي شوم ، كه لفظ ِ” پير”را دوست نمي داشت ، و به شوخي مي خواست كه ” مونقره يي” صدايش كننـــد. پدرم چهــــره در خاك كشيد. در حالي كه ميان او و چنـــد تن از فرزندانــــش فاصله يي بعيد ايجاد شده بود. بله ! حالا من هم مثل پدرم ”مونقره يي” شده ام.
در واقع موي سفيد را فلكم رايگان نداد. در اين مدت ِ نه چندان كوتاه زمان و زمانه به من هم چيزهايي آموخته است. دست از بــــرخي توهمات شسته ام. كوشيده ام تا گاهي از زاوية ديد ” ديگري” هم به زندگي نگاه كنم . و يا اگر جوالدوزي حوالة كسي مي كنم ، سوزني هم به خودم بزنم. فقط در اين ميانه از چنگ بيماري ِ مزمن شعر نتوانسته ام رها شوم. البته شعر با متر و معيارهاي خودم ، كه لابدحالا ديگر قديمي شده اند. آن هم با اين شتاب لجام گسيخته يي كه جهان گرفته است ، و ” ارزش ” هايي كه بجا و نابجا ” بي ارزش ”مي شوند.
*
آلبرتو موراويا مي نويسد:
” سياست موجب جدا شدن كساني شد كه شعر قلبهايشان را به هم پيوند زده بود. ”جالب است كه خاستگاه چنين تجربه ي جامعه ی اروپايي است ، كه در هر حال از ما دمكرات ترند، و درگيري هاي سياسي آدم ها را چندان هم از هم دور نمي كند. بلكه به فكرشان مي اندازد كه راههاي تازه يي براي كم كردن فاصله ها بيابند. به هر حال ، من اين جدايي را با گوشت و پوستم لمس كرده ام. و ، همانطور كه شامل ” انسان پيراموني ” مي شود ، اي بسا ژرفتر و گسترده تر. نمي خواهم بگويم كه بطور كلي از سياست گريزانم . اما سياست ،‌ به آن شكلي كه نسل من تجربه كرد ، آوار گونه بر سر همه ی آرمان ها و آرزوها ريخت و سرانجام موجب جدايي از مجموعة چيزهايي شد كه به آنها دل بسته بوديم . در راستاي چنين جدايي و دل كندن نا خواسته يي بود كه با حسي شكننده تر به نفير ِ ني ِمولانا گوش سپردم . و گويي سهم من هم جز گردش ِ حزن انگيزي در باغ ِ خاطره ها نبود.
و راستي چرا خاطره هاي من اغلب محدود به همان زندگي ِ پيش از گريز مي شود؟
*
برگردم به شعر، و گفتة موراويا. و فاصله يي كه ميان دوستان يكدل افتاده است. حتي ميان آنهايي كه به قول ِ خويي در ”بيدركجا ” بسر مي برند. چه فضاي بد و عفني است اين ” بيدركجا ”. شعر آدمها را به هم نزديك نمي كند. هر كسي با برچسبي كه به پيشاني دارد محك مي خورد. و نادرند كساني كه شعر را بخاطر شعر دنبال كنند. نشستهاي شاعرانه كم است. و چه خوب بود آن روزهايي ، كه بي دغدغة اختلاف نظرهاي سياسي و روياي تغييرِجهان بر سر ِ يك سفره گرد مي آمـــــــــديم و بجـــــــــاي بحثـــهايِ بي سرو ته براي هم شعر مي خوانديم. و يا موضوع صحبتمان به فلان كتاب يا بهمان نمايشگاه و تئاتر محدود مي شد. گــــــــــويا در آن روزها گفته ی الكسي تولستوي در ”هنر چيست ” بيشتر صادق بود ، كه: ” هنر آدمها را با هم متحد مي كند. ”
*
اخيراً در ”كارنامه ” (يا جاي ديگر؟) شعري از ماياكوفسكي خواندم كه دوست قديمي ام مديا كاشيگر آن را به فارسي برگردانده است. شاعر بلند آوازة روس بر آن است كه :
” هريك از ما كمي اسبيم ”
آيا اسب بودن خوب است؟ يا بد؟ اصلاً منظور ماياكوفسكي چيست؟ هشياري و سركشي اسب؟ (و اين كه وقوع زلزله را از پيش مي تواند حدس بزند؟ ) و يا نجابت و بردباري اش؟ كدام يك از اين ويژگي ها سرنوشت اسب را مي سازد؟ من برآنم كه نجابت و بردباري ِ اسب معمولاً كار به دستش مي دهد ، و اغلب ِ آدمهاي آرمانخواهي كه زير بار سياست شانه خم مي كنند ، در واقع از همين زاوية ديد كمي اسب هستند. آيا اين فكر اشتباه است ؟
هنوز چهرة نجيب محمد مختاري پيش چشم من است. آن راه رفتن چند ساعته در برلين ، و ديداري كه با آقابزرگ علوي داشتيم. حالا نه علوي هست و نه او. آيا مختاري و علوي هم كمي اسب بودند؟ و آيا آن دهها انسان انديشمندي كه در دايرة تنگ سياست – آن هم آنگونه سر از پانشناخته – خود را محدود كردند ، و سرانجام از گردونه به بيرون انداخته شدند ، كمي اسب بودند؟ و راستي اگر همة كاسه كوزه ها بر سر اسب بيچاره شكسته شود ، پس تكليف دوالپايي به نامِ سياست چه مي شود؟
سياست در جاهايي از جهان چون سوار نجيبي عمل مي كند ، و در جاهايي چون دوالپا. و يا چيزي بين ِاين دو. سوار نجيــــب مي دانــــد كه چگــــونه با اســــب رفتار كنــــد. اما دوالپــــا دســـــت از سر مركب برنمي دارد. ، و به نظر مي رسد كه تا زير فشار اهريمني اش خردش نكند از پاي نمي نشيند. با نسل من چنين رفتاري شد. شايد به اين دليل كه سياست درآن ابتدا به هيئت سواركار نجيبي به ميدان آمده بود.
اميدوارم سوء تعبير نشود ، كه گويا با آدم نوميد و سرخورده يي طرف هستيد. برعكس ! من با وجود چنين تجربة تلخي به امروز و آينده چشم اميد دوخته ام و ترديدي ندارم كه اين بار نوبت ِ سركشي ِ اسب و بزير افتادن دوالپاست. من هنوز برآنم كه:
بيداري ِ بزرگ و طبل بزرگ است عصر
دوستان گرامي !
از اتوپياي وطنم گفتم ، تا بگويم كه از مهاجران نبوده ام و نيستم. بلكه از رانده شدگانم. چرا كه خود خواسته كشورم را ترك نگفته ام. لطفاً نام من را از شمار مهاجران برداريد. و اگر منت گزارم مي كنيد و شعري يا نوشته يي از من را در ” كارنامه ” ، يا جاي ديگر ، مي آوريد اجازه بدهيد كه همچنان يكي از شماها باشم. دستكم در ميان دوستداران هنر و ادبيات در زمرة خودي ها قلمدادم كنيد. برلين -27 فروردين 82

دوست هموطن شما: جلال سرفراز

Posted by admin at 7:24 PM | Comments (15)

December 19, 2003

پس چراغي كو؟

پس چراغي كو؟
به رامين مولائي

شب مي ماند و او
او مي ماند و شب

او مي ماند و شب مي ماند و يك حرف به لب
شب مي شكند
او مي داند
او مي ماند و شب مي شكند
نيز مي داند شب
كو مي شكند

شب آينه مي گيرد
وو نگاهش را مي دزدد زين آينة خالي بي تصويري
كه ملالش را در تيرگي مرگ رها كرده ست

پس چراغي كو تا برتابد؟


دوست من مهين نوشته است كه مسافران خسته به كجا مي توانند بروند؟ جمله ی زيباي شاعرانه يي كه در من تاًثيري ژرف داشت. داشتم فكر مي كردم كه چه پاسخي بايد نوشت. ديدم كه پاسخ خود به خود آمده است.

به مهين خديوي

مسافران خسته رو به آينه ها مي روند
در انتهاي آينه ها جايي ست
كجا؟
نمي دانم
در اين سفر همه تنها هستند

نه ! نه !
از آن غريبه نبليد ترسيد

15 دسامبر 2003

توضيحي شايد غيرضروري
من به شكل نوشتن شعراهميت مي دهم. فاصله ها برايم مهم هستند. و بر آنم كه تقطيع سطرها در شكل پلكاني كمك مي كند تا شعر در ذهن خواننده بهتر بنشيند ، و با او ايجاد ارتباط كند. متاسفانه تا كنون شكل هيچ شعري از من در اين صفحه مطابق ميلم نبوده. در واقع من كار خودم را مي كنم ، اينترنت هم كار خودش را.
و اينك طنين صدايي آشنا ! و چه صدايي خوشتر از صداي دوست.
نكتة ديگر اين كه اغلب اين شعرها و متن ها مربوط به چندين و چند سال پيش اند ، و امروزه كارهاي من چه در شكل ، و چه در درونمايه به گونه يي ديگراند ، و بهتر مي دانم آنها را در دو سه دفتر جديد گرد بياورم.

Posted by admin at 12:14 PM | Comments (5)