September 09, 2003

يک برخورد اتفاقی

- الو! ببخشید که مزاحم می شم. من خبرنگار سنگ و صخره ام. اتفاقی این شماره را گرفتم. ممکنه بدونم که با کی دارم صحبت می کنم
- من سرفراز هستم. جلال سرفراز.
- خیلی خوشوقتم. می تونم کمی وقت شما را بگیرم؟
- ای آقا! وقت چه قابلی داره!
- پس حتمن دل و دماغ حرف زدن دارین.
- تا چه حرفی باشه!
- منظورم یک گفت و گوی کوتاه تلفنیه.
- آخه در چه زمینه یی؟
- نمی دونم. هرچی که پیش بیاد.
- منظورتون رو نمی فهمم. نکنه می خواین دست بندازین؟
- نه والا. همچی قصدی ندارم.
- پس چی؟
- همون که گفتم. هرچی که پیش بیاد.
- فکر نمی کنین که دارین وقت تلف می کنین؟ اصلن چطور شد که میون این همه آدم درست و حسابی اومدین سراغ من؟ نمی شد که برین سراغ کسی دیگه؟ باورکنین که بنده نه سر پيازم نه ته پياز.
- من مخصوصن می خوام با شما یک گفت و گویی داشته باشم.
- چرا؟ اصلن درباره ی چی؟

- گفتم که! هر چی پیش بیاد. یعنی هیچی. من همین طوری شماره رو گرفتم. اتفاقن قرعه به نام شما افتاد. راستی همین الان به چی دارین فکر می کنین؟ این سوال اول.
- به همون هیچی. این هم جواب اول.
- دست وردارین آقای سرفراز. من اسم شما رو شنیده م. انگار نه انگار که شما همون آدم پر شر و شور بیست و چند سال پیش هستین؟ راستی اون روزها رو به خاطر میارین؟
- البته! اما از اون آدم پر شر و شور چیزی یادم نمیاد.
- همه همینطورن. یادشون می ره که چه آتیشایی سوزوندن.
- امیدوارم قیاس به نفس نکرده باشین. لطفن سوال دوم را مطرح کنین!
- بسیار خوب. هیچ وقت شده جلو آیینه وایستین و خودتونو درست و حسابی ورانداز کنین؟ این سوال دوم.
- چرا که نه؟ دستکم روزی دو سه بار اتفاق می افته. این هم جواب سوال دوم.
- یعنی هر بار تمام خطوط چهره ی خودتون رو توی آیینه می بینین؟ تتمه ی سوال دوم.
- قاعدتن باید ببینیم. مگر این که نور به اندازه ی کافی نباشه. یا این که دل و دماغش رو نداشته باشم. وانگهی آیینه ها متفاوتن. بعضیا بهتر نشون میدن. بعضیا بدتر. البته اگر نخواین مچم رو بگیرین و حرف سعدی رو تو ملاجم بکوبین.
- سعدی یا حافظ؟
- نمی دونم. منظورم همون بیت معروفه:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن. آیینه شکستن خطاست
البته من به اندازه ی کافی خودشکنی کرده م. قاعدتن نوبت شکستن آینه ست.
- به نظر میرسه که شما از این که چشم تو چشم خودتون بندازین وحشت دارین. درواقع وقتتون جلو آینه فقط برای تراشیدن ریش تلف می شه. یا برای مرتب کردن مو و لباس.
- خب هر آدم متمدنی به وضع ظاهرش میرسه. وانگهی! فکر نمی کنین که دارین پیشداوری می کنین؟
- سوء تفاهم نشه. منظورم اینه که شاید مثل خیلیا جرئت نمی کنین به خطوط واقعی ِ چهره ی خودتون خیره بشین.
- این سوال جدیده.؟
- سوال که چه عرض کنم! بگذارین به حساب ادامه ی بحث.
- من کاری به کار این خیلیا ندارم. در مورد خودم می گین: شاید! یعنی خودِ شما هم در این باره تردید دارین. اتفاقن من گاهی سعی می کنم به چهره ی دیروز و پریروز خودم هم نگاهی کنم.
- یعنی همون آدم معصومِ سربزیر؟
- عجب! شما که همین سه چار جمله ی پیش گفتین پر شور و شر.
- اون مربوط به بیست و چند سال پیش بود.
- حق با شماست. آدم که پا به سن میذاره کمی افتاده و سر بزیر هم می شه.
- اجازه بدین این سوال آخر را کمی بشکافم. عمومن ما عادت کردیم که نورافکن هامونو روی چهره ی دیگران بندازیم و خودمون توی سایه قرار بگیریم.
- لابد مثل قدیمیا که میگفتن تو تاریکی واستا و وروشنی رو بپا!
- لطفن حرف تو حرف نیارین. رک و راست منظورم اینه که ما در واقع منتقد دیگران هستیم و نه منتقد خودمون.
- ببخشین که حرف تونو قطع می کنم. منظور از این "ما" کیا باشن؟ من دستکم به این نتیجه رسیده م که نماینده ی هیچکس غیر از خودم نیستم.
- باز که سفسطه می کنین آقای سرفراز! معلومه که منظور من از ما همین شما و منه.
- یعنی شما دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردین؟ یعنی میون این همه آدم ریز و درشت نورافکن تونو عدل روی چهره ی من میزون کردین؟ این سوالِ چندم بود؟
- سوال که نه. لابد یک داوری شتابزده. اما من هیچ هدفی نداشتم. باور کنین!
- ممکنه خودتونو معرفی کنین آقای خبرنگار؟
- ظاهرن قرار بود که من سوال کنم آقای سرفراز. با این حال جواب می دم. اسم من جلال سرفرازه.
- عجب؟! از آشناییِ با شما خوشوقتم.
- ما که هنوز با هم آشنا نشده یم آقای سرفراز. این فقط یک برخورد اتفاقی بود. البته امیدوارم که باز هم همدیگرو ببینیم.
- به شرط این که دست از فلسفه بافی وردارین. راستی کی بود که می گفت:
"آب بی فلسفه باید خورد" ؟
برلین- 6 سپتامبر2003

Posted by sarfaraz at September 9, 2003 01:58 PM
Comments

دوست عزيز، می خواهم بدانم هنوز هم شعر می گوييد؟ اگر آری از آنها هم چيزی در صفحه بگذاريد اگر نه از آن قديمی ها اينجا بياوريد. برای تقويت حافظه تاريخی و جمعی همه ما ارزشمند است.

دوستار
مهدی

Posted by: مهدی at September 9, 2003 09:36 PM