December 06, 2003

متن هاي گم

كارهايي هست ، كه ميان نثر و شعر در نوسانند. به كشتي ِ بي لنگر مي مانند . گاهي به اين پهلو كشيده مي شوند و گاهي به آن پهلو. مي توان آنها را "متن" ناميد. از اين دست كارها كم و بيش ميان كاغذها و يادداشتهاي من پيدا مي شوند، كه روي دستم مانده اند، و بد نيست كه گاهي در "سنگ و صخره" جايي به آنها داده شود. تا ببينيم نظر خواننده ی "سنگ و صخره" چيست؟

نبض من
نبض من گاهي در مردمكانم مي كوبد.
و شما اين ساعت سرگـــــــــــردان را در هرجا مي بينيد با چهار عقربك رقصان .
پاري آهسته، پاري تند، كه گــذر دارند از ثانيه يي در يك قرن و، از قرني در ثانيه يي.
كم و بيش اين ساعت را مي بينيد، در جايي نگران. گاهي در چشمان زني متوقف مي ماند گاهي بر روزني.
وقت و بيوقتي را با اين ساعت ميزان بايد كرد


تنها مسافر كالسكه
بانوي من ، با لبهاي سياه و چشمهاي مجنون ،
تنها مسافر كالسكه يي ست ، كه هر چهار فصــل دوبار ، آبي مي رود و خاكستري برمي گردد.
و آسمان گل اخرايي را مي بينيد؟ بازتاب دامن اوست.

دلم به بـــــــوي خاكستر عادت كرده است بانو جان ! و راستي چه اتفاقي افتــــــــــاد، كه آبي رفتيد و خاكستري برگشتيد؟


زن
زنگ تلفن. قرار ملاقات در پاييزهاي بعدي.

عشق را به جارختي مي آويزد زن ، و تقدسش را به رختخواب مي برد.
رفت و روب خيال از حكايتهاي ممنوع . شست و شوي خاطر از خاطره هاي بي پرهيز. زمان ِ رنگپريده. آينة هيز. و قابهاي تهي از جراحتهاي پنهان.
بالاي جـــــــــــهان ايستــاده است زن. و اطلسي هايش مي پژمرند.
تلفن زنگ مي زنــــــــد. و شيطان را لعنت مي كند
آپريل 94

Posted by sarfaraz at December 6, 2003 05:28 PM
Comments

زيبا و دلنشين بود.

Posted by: vahid amiri at March 24, 2004 10:18 AM

جلال گرامي
از يافتنت بعد از دهه ها خوشجالم . پايدار باشي وفرخنده بخت

Posted by: davar at December 18, 2003 11:38 AM

سلام دوست عزيز
مسافران خسته كجا مي توانند بروند؟

Posted by: mahin at December 13, 2003 11:09 PM

اگر شما همان جلال سرفراز، دوست بسیار قدیمی من هستید ( که امیدوارم باشید) لطف کنید و در وبلاگم یادداشتی بنویسید یا با ایمیلی مرا که در حدود سی و پنج سال است از شما بیخبرم شاد سازید. منتظرم!

Posted by: منوچهربهروزیان at December 12, 2003 05:55 PM

دست مريزاد! چسبيد!

Posted by: Shin at December 8, 2003 07:02 PM

خيلي بد است كه وبلاگ شاعر آئينه در باد را اين قدر دير پيدا مي كنم...و خوشحالم كه فقط اين را مي دانم كه:ققنوس خفته بود/بين آتش و رود...درود

Posted by: نويد اقايي at December 8, 2003 06:15 AM

ghashang bud.

Posted by: akram mohammadi at December 7, 2003 09:05 PM

matne sher gune,hmintur ke gofteid.banueabi mirawad khakestari barmigarbarmigardad,jos in nist ,hsta khakestaritar.ghashanbud.

Posted by: akram mohammadi at December 7, 2003 09:03 PM