اشاره
چندي پيش نامه ی زير با عنوان ” هريك از ما كمي اسبيم ” را همراه با چند شعر به وسيله ی دوست عزيزي – كه امروزه نويسنده ی صاحب نامي است - بــــــــــــــراي مجله ” كارنامه ” فرستادم ـ كه متاسفانه منتشر نشد. دوست من تلفني از من خواست تا دستي در نامه ببرم ، و كمي ” زهر ”ش را بگيرم تا ” بتوان كاري ش كرد ”. البته حتماً حق با دوستان بود و هست ، و آدم مارگزيده بايد از ريسمان سياه و سفيد بترسد- آن هم در روزگاري كه سانسور چي باشي ها هنوز چون كبكان سر دربرف بيداد مي كنند. به هر حال حالا كه مدتي گذشته و از انتشار نامه خبري نيست ، به خودم مي دهم ، كه دستـــكم در ” سنگ و صخره ” جايي به آن بدهم ، تا بيش از اين روي دستم نماند.
هر يك از ما كمي اسبيم
وطنم تنم
تنم
وطنم
در سالهاي 55 و 56 بفهمي نفهمي داشتم دست و پايم را جمع مي كردم كه با همسر و فرزندانم چند سالي جلاي وطن كنم. حتي با پادرمياني ِ دوستي پذيرشي از دانشگاهي در جورجيا گرفته بودم. شايد پاسخي ناخودآگاه به برتولت برشت ، كه در شعري گفته بود: با من به جورجيا بياييد
نشانه هاي انقلاب اما پاي سفر به ينگه دنيا را سست كرد. خيلي زود دريافتم كه اتوپياي من نه جورجيا ، كه وطنم بود. وطني كه سرانجام از آن رانده شدم.
در اينجايي كه من هستم هر روز و هر هفته مسافرهايي ازايران مي آيند و مي روند. گويي تقدير ِ من چنين رقم خورده كه گاهي در پيشباز ، و يا بدرقه ی عزيزاني به فرودگاه بروم. هيجان ِ چشم به راهي پشت درهاي شيشه يي ِ سالن انتظار ِ فرودگاه. اشاره ها و دست تكان دادن ها و بوسه فرستادن ها براي كسي كه پس از ساليان دراز ديگربار با او روبرو مي شوي . خيره شدن ها در خطوط چهره ی يكديگر. و تكرار چنين جمله هاي دل خوش كننده يي كه :
” بزنم به تخته ! اصلاً پير نشده يي ”. يا اين كه : ” ماشاالله چقدر سالم و سر ِ حالي. معلومه كه اروپا بهت ساخته ”. چنين حرفها و تعارفهايي دستاورد رفت و آمدهاي گاهگاهي ِ من به فرودگاه است. و نيز بايد پذيرفت كه هر آمدني رفتني در پي دارد . . . و چه زيباست روياي بالا رفتن ازپلكان هواپيمايي كــــــــــه بـــــــــه سمت وطــن پرواز مي كند.
در اين بدرقه ها و پيشبازها ، خواه ناخواه فرصت نشست و گفت و گويي هم پيش مي آيد، كه ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجا. حرفها و نگرشهايي ناهمگون ازاينجاو آنجا ، كه جدا از نوميدي ها و اميدواري هاي لحظه يي ، اغلب بادِ هوا مي شود.
در اين ميــان ، كه تاكنون بيست سالي به درازا كشيده است ، زمان دست از شوخي تلخش برنمي دارد ، و من هر روز بـــــــه پدرم شبــــيه تر مي شوم ، كه لفظ ِ” پير”را دوست نمي داشت ، و به شوخي مي خواست كه ” مونقره يي” صدايش كننـــد. پدرم چهــــره در خاك كشيد. در حالي كه ميان او و چنـــد تن از فرزندانــــش فاصله يي بعيد ايجاد شده بود. بله ! حالا من هم مثل پدرم ”مونقره يي” شده ام.
در واقع موي سفيد را فلكم رايگان نداد. در اين مدت ِ نه چندان كوتاه زمان و زمانه به من هم چيزهايي آموخته است. دست از بــــرخي توهمات شسته ام. كوشيده ام تا گاهي از زاوية ديد ” ديگري” هم به زندگي نگاه كنم . و يا اگر جوالدوزي حوالة كسي مي كنم ، سوزني هم به خودم بزنم. فقط در اين ميانه از چنگ بيماري ِ مزمن شعر نتوانسته ام رها شوم. البته شعر با متر و معيارهاي خودم ، كه لابدحالا ديگر قديمي شده اند. آن هم با اين شتاب لجام گسيخته يي كه جهان گرفته است ، و ” ارزش ” هايي كه بجا و نابجا ” بي ارزش ”مي شوند.
*
آلبرتو موراويا مي نويسد:
” سياست موجب جدا شدن كساني شد كه شعر قلبهايشان را به هم پيوند زده بود. ”جالب است كه خاستگاه چنين تجربه ي جامعه ی اروپايي است ، كه در هر حال از ما دمكرات ترند، و درگيري هاي سياسي آدم ها را چندان هم از هم دور نمي كند. بلكه به فكرشان مي اندازد كه راههاي تازه يي براي كم كردن فاصله ها بيابند. به هر حال ، من اين جدايي را با گوشت و پوستم لمس كرده ام. و ، همانطور كه شامل ” انسان پيراموني ” مي شود ، اي بسا ژرفتر و گسترده تر. نمي خواهم بگويم كه بطور كلي از سياست گريزانم . اما سياست ، به آن شكلي كه نسل من تجربه كرد ، آوار گونه بر سر همه ی آرمان ها و آرزوها ريخت و سرانجام موجب جدايي از مجموعة چيزهايي شد كه به آنها دل بسته بوديم . در راستاي چنين جدايي و دل كندن نا خواسته يي بود كه با حسي شكننده تر به نفير ِ ني ِمولانا گوش سپردم . و گويي سهم من هم جز گردش ِ حزن انگيزي در باغ ِ خاطره ها نبود.
و راستي چرا خاطره هاي من اغلب محدود به همان زندگي ِ پيش از گريز مي شود؟
*
برگردم به شعر، و گفتة موراويا. و فاصله يي كه ميان دوستان يكدل افتاده است. حتي ميان آنهايي كه به قول ِ خويي در ”بيدركجا ” بسر مي برند. چه فضاي بد و عفني است اين ” بيدركجا ”. شعر آدمها را به هم نزديك نمي كند. هر كسي با برچسبي كه به پيشاني دارد محك مي خورد. و نادرند كساني كه شعر را بخاطر شعر دنبال كنند. نشستهاي شاعرانه كم است. و چه خوب بود آن روزهايي ، كه بي دغدغة اختلاف نظرهاي سياسي و روياي تغييرِجهان بر سر ِ يك سفره گرد مي آمـــــــــديم و بجـــــــــاي بحثـــهايِ بي سرو ته براي هم شعر مي خوانديم. و يا موضوع صحبتمان به فلان كتاب يا بهمان نمايشگاه و تئاتر محدود مي شد. گــــــــــويا در آن روزها گفته ی الكسي تولستوي در ”هنر چيست ” بيشتر صادق بود ، كه: ” هنر آدمها را با هم متحد مي كند. ”
*
اخيراً در ”كارنامه ” (يا جاي ديگر؟) شعري از ماياكوفسكي خواندم كه دوست قديمي ام مديا كاشيگر آن را به فارسي برگردانده است. شاعر بلند آوازة روس بر آن است كه :
” هريك از ما كمي اسبيم ”
آيا اسب بودن خوب است؟ يا بد؟ اصلاً منظور ماياكوفسكي چيست؟ هشياري و سركشي اسب؟ (و اين كه وقوع زلزله را از پيش مي تواند حدس بزند؟ ) و يا نجابت و بردباري اش؟ كدام يك از اين ويژگي ها سرنوشت اسب را مي سازد؟ من برآنم كه نجابت و بردباري ِ اسب معمولاً كار به دستش مي دهد ، و اغلب ِ آدمهاي آرمانخواهي كه زير بار سياست شانه خم مي كنند ، در واقع از همين زاوية ديد كمي اسب هستند. آيا اين فكر اشتباه است ؟
هنوز چهرة نجيب محمد مختاري پيش چشم من است. آن راه رفتن چند ساعته در برلين ، و ديداري كه با آقابزرگ علوي داشتيم. حالا نه علوي هست و نه او. آيا مختاري و علوي هم كمي اسب بودند؟ و آيا آن دهها انسان انديشمندي كه در دايرة تنگ سياست – آن هم آنگونه سر از پانشناخته – خود را محدود كردند ، و سرانجام از گردونه به بيرون انداخته شدند ، كمي اسب بودند؟ و راستي اگر همة كاسه كوزه ها بر سر اسب بيچاره شكسته شود ، پس تكليف دوالپايي به نامِ سياست چه مي شود؟
سياست در جاهايي از جهان چون سوار نجيبي عمل مي كند ، و در جاهايي چون دوالپا. و يا چيزي بين ِاين دو. سوار نجيــــب مي دانــــد كه چگــــونه با اســــب رفتار كنــــد. اما دوالپــــا دســـــت از سر مركب برنمي دارد. ، و به نظر مي رسد كه تا زير فشار اهريمني اش خردش نكند از پاي نمي نشيند. با نسل من چنين رفتاري شد. شايد به اين دليل كه سياست درآن ابتدا به هيئت سواركار نجيبي به ميدان آمده بود.
اميدوارم سوء تعبير نشود ، كه گويا با آدم نوميد و سرخورده يي طرف هستيد. برعكس ! من با وجود چنين تجربة تلخي به امروز و آينده چشم اميد دوخته ام و ترديدي ندارم كه اين بار نوبت ِ سركشي ِ اسب و بزير افتادن دوالپاست. من هنوز برآنم كه:
بيداري ِ بزرگ و طبل بزرگ است عصر
دوستان گرامي !
از اتوپياي وطنم گفتم ، تا بگويم كه از مهاجران نبوده ام و نيستم. بلكه از رانده شدگانم. چرا كه خود خواسته كشورم را ترك نگفته ام. لطفاً نام من را از شمار مهاجران برداريد. و اگر منت گزارم مي كنيد و شعري يا نوشته يي از من را در ” كارنامه ” ، يا جاي ديگر ، مي آوريد اجازه بدهيد كه همچنان يكي از شماها باشم. دستكم در ميان دوستداران هنر و ادبيات در زمرة خودي ها قلمدادم كنيد. برلين -27 فروردين 82
دوست هموطن شما: جلال سرفراز
ديدي دلا که يار نيامد گرد آمد و سوار نيامد
بگداخت شمع و سوخت سراپاي
و آن صبح زرنگار نيامد
آراستيم خانه و خانه و خوان را
و آن ضيف نامدار نيامد
سوزد دلم به رنج و شکيبت
اي باغبان بهار نيامد
سلام زيتون عزيز
مطالبت هميشه خواندنی و تامل بر انگيزند.
غروب دلتنگ امروز يادآور غروب پير احمد آباد است .بايد گذشته را به ياد داشت تا در راه راه آينده با نگاه به روزهای گذشته درس گرفت.
اگر مصدق در جنگ با استبداد پيروز شد پس زاهی به ما نيز نشان داده است.راه گرامی آزادی را
دکتر مصدق:"مردم به آزادي راي داده اند، نه به حفظ و حراست از قوانيني که حقوق مسلم مردم را تامين نمي کند."۵۰ سال مبارزه و تلاش ملت ايران براي بازيابي اين آزادي و دموکراسي گمشده، هماره باشکست روبرو شده زيرا حاکمان معناي اين کلام را سخت در مي يابند
سلام .... شب است و چهره ميهن سياهه / نشستن در سياهي ها گناهه
Posted by: آرش سيگارچي at February 19, 2004 08:35 PMدوست عزيز غيبت طولاني است . چرا؟
Posted by: mahin at February 14, 2004 09:44 PMسلام.آره.يعني موافقت يعني همسلول.راستي شما ربطي به "داراب"دارين(ببخشينا!).
Posted by: محسن at January 31, 2004 10:26 AMصدای غرش زمين و آنگاه که سقف خانه فرو ميريزد ... صدای ناله و شيون ... برای که بگريد؟... تن مجروح خود؟ امشب را بر گور فرزندم به صبح چگونه توانم گذراند؟ صدايش را ميشنوم که از زير خروارها خاک صدايم ميزند ... شب کوير سرد است و به آ ن ميانديشم که کودکم بر بستری از «سنگ» و ملحفه ای از «خاک» شايد جای گرمتری برای ارميدن يافته است ... خورشيد بالا ميايد و سرمای کوير آخرين توان ناله های خاک رميده ها را گرفته است. ديگر اميدی نيست؛ جهانی به سوگواری برخاسته... بيمارستانهای صحرايی از اقصی نقاط جهان ميرسند ... خوراک و پوشاک؛ هر قدر کم و ناکافی ... نگاه ميکنم به «نوشدارو» هايی که پس از «مرگ» سهرابم در دستان من ميگذارند ... ميدانم از فردا باز «جلسه» و «کنفرانس» و «بم و رودبار و طبس و زنجان شناسی» که چه؟ از فردا باز تيتر روزنامه ها پر ميشود از «ضرورت بازنگری در طرحهای مقابله با ابعاد انسانی حوادث غير مترقبه» ... و برای من چه ميماند؟... تلی از خاک و جگر گوشه هايی به زير خاک...
صدای عجيبی خوابم را آشفته ميکند. گويا در انتظار فاجعه هستم.
بيچاره بم . بيچاره زن . بيچاره مرد . بيچاره كودك يخ زده
ديشب ميلت را بعد از سه روز باز كردم . اين سه روز بطور وحشتناكي غم زده و عصبي بودم . خودت كه مي داني چرا. غم زدگي ام را كه مي داني . اگر اينجا بودي – چه فرق مي كند . هر جا كه باشي اين فاجعه داغانت مي كند. اين فاجعه هزار تكه ات مي كند. چگونه مي شود در عرض بيست ثانيه – فقط بيست ثانيه – همه چيز نابود شود. يك شهر نابود شود. يك شهر با همه ي خاطراتت . يك شهر با همه ي مردمش . يكباره بيدار شوي ببيني هيچ چيز نيست – هيچ كس نيست . خانواده ات – دوستانت – همسايه ها – مرد شير فروش سر خيابان . درخت كهن خانه ات – مدرسه ات – كودكي و جواني و .... همه چيز را از دست داده اي . ديگر با كدام بخش از زندگيت مي تواني زندگي كني . مرد تنهايي كه عكسش را تو وبلاكم گذاشته ام . مي بينيش ؟ نگاه كن . ببين چگونه مي شود – با چه زباني مي تواني به او يك بار ديگر صبح بخير بگويي .
خيلي سخت است مي دانم تو هم دلت هزار بار لرزيده .
آخر چرا؟ چرا ؟
سا ل 69 بود . مي خواستيم برويم لاهيجان . شب بايد حركت مي كرديم . نروان خرگوشش پشت ديواره ي كتابخانه گير كرد و مجبور شديم همه ي خانه را بريزيم بهم . و سفرمان افتاد براي فردا صبح زود. و شب زلزله رودبار. 40 هزار نفر .... و هزاران بي خانه مان و آواره و بي پناه و سرگردان . ...
13 سال گذشت . از فردا صبحش روزنامه ها تيتر كردند . تهران هم زلزله خواهد آمد. اينجا زلزله خواهد آمد . آنجا زلزله خواهد آمد . آقاي عكاشه مدام تو تلويزيون مي آمد و هي آموزش ... چگونه با زلزله مقابله كنيم
آخر اين بچه هاي بيچاره دبستاني كه هي تو مدرسه براشان مانور مي گذارند. چگونه مي توانند با زلزله مقابله كنند. و هي به ما گفتند ايران تو خط زلزله است . ژاپن تو خط زلزله است . گاليفرنيا تو خط زلزله است چه مي دانم هزار حاي ديگر تو خط زلزله است . ولي همه فكري براي خودشان كردند. همه فكري براي بچه هاشان كردند .همه فكري براي مردم شان كردند. براي سگ ها و گربه هاشان هم فكر كردند. آخر اين بلاي زميني چرا در ايران درمان ندارد. بيچاره بم . بيچاره مردم بم . بيچاره مردم شريف و مهربان سرزمين من . مگر سيزده سال كم زماني است كه نمي شد كاري كرد . آخر چرا بايد سگ هاي سوئدي بيايند و از زير آوار آدم ها را بكشند بيرون .
آخر چرا بايد بگذاريم اين فاجعه اتفاق بيفتد . يعني واقعا نمي شود كاري كرد . پس چرا ژاپني ها و آمريكايي ها و جا هاي ديگر توانستند. ما كه گشور فقيري نيستيم . چرا حتي ابتدايي ترين بخش كمك رساني را نداريم ؟
چه كسي مسئول است ؟ اضلا كسي مسئول است ؟ چه كسي به آن مردمي كه شب حادثه با نگراني سعي كردند به مسئولين خبر بدهند زمين غرش مي كند و جوابشان دادند كه نه چيزي نيست. نگران نباشيد. جواب مي دهد. به آن زن بيچاره اي كه به مركز زلزله شناسي هم توانست زنگ بزند. اصلا آن زن زنده است . بيچاره زن – بيچاره آن مرد و آن بچه اي كه از سرما يخ زد. بعد هم انگار جواب دادند خواستيم مردم نگران نشوند. نگراني بهتر است يا زير آوار جان دادن؟
و حالا همه مان احساساتي شده ايم و يك دست پتو يك دست گنسرو به خيابان آمده ايم و هي تو سر خودمان مي زنيم . خوب چاره اي هم ما مردم بيچاره نداريم . داريم ؟
حالا مي داني چرا اينهمه عصبي ام . حالا مي فهمي چرا دارم داغان مي شوم .
فقط ميتوانم اين درد را تسليت بگويمم. با هم بمي ديگر ميسازيم. اما با نفسهاي خاموش بم چه کنيم؟ درد آور است اما واقعيت اين را به ما آموخته است که استوار باشيم.
Posted by: pouian allahyari at December 30, 2003 07:59 PMba ejase as" jale sarfaras" be" ayande".asbhaye fajehe che dard -nakand ama ba tawani har hand kochek mitawan hosur dasht, dar hade mosaken .be safe gadon adabi sar besan,mamnun.
Posted by: akram mohammadi at December 27, 2003 11:15 AMآقاي سرفراز سلام
ميهن غرق در خون است
اشك امانم را بريده استاد كه براستي اين ديار هميشه در حال نواختن سمفوني مردگان است
چه بگويم كه دلم خون است . وقتي كه كودكان در خونابه غرقند وقتي 10000 هم ميهن ديگر از ديار ما رخت بسته اند ديگر ارگ هم خود ريخت ارگ را طاقت ديدن نبود .ارگ خود راضي به ماندن نبود كه در اين خانه سياه گويي ديگر جايي براي ماندن نيست چه بگويم كه دلم خون است / ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان پناه آورد؟ ما مثل مرده هاي هزاران ساله به هم مي رسيم و آن گاه/ خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کردژ درد وجودم را فرا گرفته وبايد به ياري هم ميهنان بشتابيم
بلاگ زير براي ياري به هم ميهنان داغ ديده مان درست شده
دست گرم يك يك ايرانيان را مي فشارم
http://zelzelehebam.persianblog.com/
آقاي سرافراز سلام
سلامم را براي اولين بار در خانه سبز و با صفايتان پذيرا باشيد.
نمي دانم شايد ماياكوفسكي كمي براي بيان درونياتش و هيجانت خود دچار ترديد شده باشد، كه در آخر قضاوت را به ما واگذار كرد كه آيا اسب بودن در اين زمانه خوب است يا زشت،و چه انتظاري بيشتر از قضاوت براي خوب،بد ،زشت زمانه......
اما براي من نه خوب بود و نه بد ،برايم هنوز خاكستري ست ،هنوز نا شناخته و هنوز كلافي سر در گم براي مردم كشورم .
با تشكر از شما
كيميا ابراهيمي
بخونم....تا بعد نظر بدم !!!
Posted by: mojgan at December 22, 2003 09:18 AM"as asb oftade wali as asln na"
Posted by: akram mohammadi at December 22, 2003 08:20 AMiraniha siyasat ra tanbih ham mani kardeadnd,goya siasat asbe sarkisht wa ma oftadegan as an,yeki as sare dard o khodkhori migoft as asb oftade awa as asl na.
Posted by: akram mohammadi at December 22, 2003 08:18 AMجلال جان سلام.
من دو سه ایمیل برایت فرستاده ام ولی چون از رسیدن آنها مطمئن نیستم لطفآ تو یک ایمیل یک خطی برایم بفرست تا اطمینان حاصل کنم که آنها را دریافت کرده ای.
آدرس ایمیل من به شرح ذیل است.
manouchehr1946@yahoo.com
منتظر ايميلت هستم.
ارادتمند تو منوچهر بهروزیان.
دوست من كاش اسب بوديم .
و اما...
همه مان مهاجريم و همه مان غريب .چه اينجا و چه آنجا. چه فرق مي كند اين روزها كجا باشي.
كاش ...