March 01, 2004

ساندويچ

مي خواهم بي مقدمه پا تو كفش داستان نويس ها كنم. هر چه باداباد! و عذرخواهي از دوستاني كه پرسيده اند اين غيبت طولاني چرا؟ حق با آنهاست. اما كاري ش نمي شود كرد. اين تنبلي مزمن دست از سر من بر نمي دارد. حالا برويم سراغ داستان. داستان ، قصه ، يا چي؟

ـ مي خوام ساندويچمو تنهايي سق بزنم آقا جون. به ولاي علي كه اين حقمه. مي فهمين؟… آخ كه بر پدر مادر هر چي كفتر ِ زبان نفهمه …!
اصلن به من چه كه شما كفتر شدين و من آدم. بيخودي دور و برم نپلكين آ‍…
پشت هر جمله گازي به ساندويچش مي زند.
يك كبوتر دور مي شود و دوتا نزديك. آن جلوتري بال هاي خاكستري دارد و چند تا پر سفيد. يك حلقه ی برنجي دور قرمزي مچش .
ـ كدوم بي پدر و مادري …
بقية فكرش را مي خورد.
ـ كبوتر حرمه حتمن !
كبوتر عقبي مي پرد رو پشت جلويي. و آن چهارمي از راه نرسيده مي خواهد روي زانوي چپش ينشيند، كه با دست پسش مي زند.
ـ بايد يه آگهي گنده بنويسي و به درخت بچسبوني كه دست از سرت وردارن…
ـ اما اينا كه سواد ندارن داآشي .
ـ راستي آ…
و با غش غش خنده آب دهانش مي پرد روي ساندويچ طرف.
طرف تولب مي شود و داد مي كشد :
ـ چي مي خواين مفتخوراي بي همه چيز ! تنبلايِ خپلِ بي سواد‍ ! مگه كم دونه پيدا مي شه تو اين دنيا؟ عد اومدين همين جا، كه من دارم ساندويچمو سق مي زنم؟
باز هم همان نمايش هر روزي. خودش هم خنده اش مي گيرد.
ـ انگار نه انگار تو شهر خبريه. دنيا به تخمش !
ـ مي شه يه ديدي بزنم؟
رانندهه روزنامه اش را مي دهد. آن يكي صاف مي رود گوشه ی پايين صفحه ی پنج، و دست توي جيب پيرهن، كه مداد در بياورد.
ـ نه. قول دادم ببرم برا عيالم .
مداد همراهِ آه ِ طرف به جيب پيراهن بر مي گردد و روزنامه به صاحبش. رانندهه دنباله ی حرفش را مي گيرد:
ـ اونجاش خُله بابا. هر روز كه مي آم مي بينم همين جاها پلاسه. كفترا هم مي شناسنش انگار. تا كه ساندويچش رو در مي آره دورش جعم مي شن.
پاچه هايش را بالا زده و پاهايش را توی جوب گذاشته .
آن يكي كه بدجوري دمغ شده ساكت و صامت مي ماند.
ـ آره ديگه. چشته خور از ميراث خور بدتره.
اين را كي گفت ؟
ـ مت اين يارو نويسندهه. تا ما رو مي بينه دو شاخه ی محبتش وا مي شه.
صدا از پشت نيمكت است.
تازه رسيده نشنيده مي گيرد و با خنده به طرف شان مي رود.
از فاصلة نزديك بانگ اذان مي آيد. نسيمي گرم ميان تبريزي ها مي چمد.
و باز هم آن صداي آشنا:
ـ مي خواين زهرِ مارم كنين بد مسبا؟
ـ22 آپريل 99

Posted by sarfaraz at March 1, 2004 06:35 PM
Comments

سلام آقای سرفراز،
سال نو مبارک! سلامت و پيروز باشيد.

Posted by: بهشاد at March 22, 2004 12:19 AM

عيدتان مبارك دوست من
شاد باشيد. كاش .....

Posted by: mahin at March 21, 2004 11:21 PM

عيدتان مبارك دوست من
شاد باشيد. كاش .....

Posted by: mahin at March 21, 2004 11:21 PM

با اجازه به اين داستان لينک دادم . هميشه سرفراز باشيد .

Posted by: کيوان حسيني at March 19, 2004 07:40 AM

نوروز را به شما وهمه هم ميهنان شادباش مي گويم.
محموددهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at March 18, 2004 06:22 AM

salam.chi begam? khoob bood. bad joori patoono kardin too kafsheshoona

Posted by: mahtab at March 15, 2004 05:06 PM

با سلام و عرض ارادت آقای سرفراز

دوست بزرگوارم ، اجازه بدهيد من به جای شما، مطلبی که در روزنامه ی شهروند در مدح شما قلمی شده است را در سايت خودتان قرار دهم .

والا فروتنی هم حد و اندازه ای دارد جلال جان؛ هميشه همجواران دور مهربان ترند، اين قانون ماست. اگر از نزديک در گوششان بخوانی، خود را به ناشنوایی می زنند، پس اگر می نگارند، و از دور هم می نگارند ، بگذار بخوانند تا بر بينایی شان اثر بگذارد!
بارها با تو گفته بودم: سینمای ایران ، اول به آن طرف آب رفت و از آن طرف به ما شناسانده شد،
جلال جان ، آن ژن درمانی که با تو گفتم ، منظورم کمی دوربينی یِ خودِ ماست، که عادت نداريم نزديک بين باشيم ، حال مطلب روزنامه شهروند را در اینجا می آورم ، برای تقويت شیشه ی عینک ها موثر است مگر اینگونه ، به صورت ژنتیکی، مرغ را مرغ ديديم ، مگه نه؟


در سال‌های نخستين دهه پنجاه خورشيدی، جلال سرفراز، با انتشار دو مجموعه شعر "آئينه در باد" و "صبح از روزنه بيداری" نشان داد كه می‌تواند در عرصه شعر معاصر ايران صاحب مهر و نشان ويژه خود شود.
در آن دو مجموعه كوچك، شاعری را می‌يافتيم كه می‌توانست رابطه‌ای زلال و طبيعی با واژه‌ها و طبيعت اشياء ايجاد كند و تصاويری يگانه و اثيری بسازد كه شعر او را از شاعران معاصرش ممتاز می‌ساخت. او، از درون سلول‌های اجسام و اشياء می‌گذشت و به آن‌ها، آن حس زنده‌ای را می‌بخشيد كه بتوانند بيان كننده احساس و حالات خود او باشند. هر يك از شعرهای آن دو مجموعه، يك تابلوی نقاشی جاندار را در برابر ديدگان خواننده می‌گشود كه هزار تو بودند، اما در عين حال می‌شد درون آن‌ها را كشف كرد.
جلال سرفراز، در دورانی می‌رفت تا صاحب مهر و نشان ويژه خود شود كه جدال ميان نسل تازه شاعران نيمائی و موج نو، فضای ادبی ايران را به دو بلوك تقسيم كرده بود و هر شاعری می‌بايست به يكی از اين بلوك‌ها می‌پيوست تا كارهايش به جامعه شناسانده شوند. باندبازی و محفل سازی در هفته نامه‌های ادبی و روشنفكری كاری كرده بود كه مثلا شاعری با هفت يا هشت شعر، كه مجموعه واژگان آن‌ها نيز از سی – چهل تا فراتر نمی‌رفت، نه تنها سياست ادبی يك هفته نامه نسبتا پرتيراژ را تعيين می‌كرد، بلكه آنقدر از او مصاحبه چاپ كرده بودند كه به خود جرات می‌داد ولو به طنز بگويد كه ادبيات ايران به دو قسمت پيش و پس از او تقسيم شده است!
در اين شرايط آلوده، جلال سرفراز، از معدود شاعران جوانی بود كه برای چاپ آثارش نيازی به پارتی تراشی نداشت. كارهای او، به هر نشريه‌ای كه می‌رسيد، با استقبال روبرو می‌شد، زيرا كه كليدداران هيچيك از پاتوق‌های ادبی نمی‌توانستند ويژگی‌های شعر او را نديده بگيرند.
.........
سالهای توفانی انقلاب، شاعری را كه "آزادی" مهمترين دغدغه زندگی اش بود، ناگهان به دامن حزبی پرتاب كرد كه از آزادی هيچ نمی‌طلبيد جز آزادی فعاليت خود، حتی در درون يك رژيم سرتا به پا خودكامه. بدينگونه بود كه آن استعداد درخشان، به جای غرق شدن در متون ادبی و گشودن دروازه‌های شعر امروز جهان بر خويش، از حوزه‌های حزبی سر درآورد، به رابطه حاكم و محكوم درون تشكيلاتی تن سپرد و ناگزير از فرار شد. او، در حالی كه تمام رابطه‌های انسانی اش را - حتی با خانواده خويش – از دست داده بود، سال‌ها با نام مستعار برای روزنامه حزبی كار می‌كرد.
........
حالا، از آن سال‌ها، بيش از دو دهه می‌گذرد. جلال، پس از جدا شدن از حزب، زمان درازی چوب گذشته سياسی خود را می‌خورد. تحزب، هيچ چيز به او نداد و بسيار چيزها را از او گرفت. اما اكنون پيله‌ای دارد دريده می‌شود. جلال سرفراز، كه حالا نقاشی هم می‌كند و از قضا در حوزه ابستراكسيون و آميزش رنگ‌ها به افق‌های ويژه‌ای هم دست يافته است، دارد مخاطبان تازه‌ای می‌يابد. مخاطبانی كه او را، از طريق شنيدن ترجمه شعرهايش می‌شناسند. مخاطبان آلمانی. شايد جلال سرفراز بتواند از اين رهگذر آنچه را كه سی سال پيش شايسته او بود و سراب سياست از او ربود، دوباره به دست بياورد.
برای نخستين بار، حدود سه ماه پيش، يك نهاد فرهنگی شهر دورتموند آلمان، از سرفراز دعوت به شعرخوانی كرد. در آنجا، او، شعرهايش را خود به فارسی خواند و يكی از برگزار كنندگان برنامه نيز، ترجمه آلمانی آن‌ها را اجرا كرد. مجيد درخشانی، با سه تار اين برنامه را همراهی كرد. آلمانی‌ها، مجذوب فضای اثيری و بی نظيری شدند كه در ترجمه شعرهای جلال موج می‌زد. هفته گذشته، اين دعوت از سوی تئاتر شهر اوبرهاوزن آلمان تكرار شد. شنوندگان آلمانی شعرهای جلال اين بار بيشتر بودند. اين برنامه، يكبار هم در خانه موسيقی شهر كلن برگزار شد كه از سوی مجيد درخشانی و خانم بهار نادری چند ماه پيش تاسيس شده است. اين بار، من توانستم برای اولين بار در يكی از برنامه‌های دو زبانه شاعر شركت كنم و به نكته‌ای پی ببرم كه برايم اعجاب آور بود:
جلال سرفراز شايد از معدود شاعران خوش اقبال ايرانی باشد كه شعرشان پس از ترجمه نيز همان نرمش و زيبائی زبان اصلی را حفظ می‌كند. حتی اغراق آميز نخواهد بود اگر بگويم كه ترجمه‌ها، بعضا اثر گذارتر از اصل بود. و اين می‌تواند به عناصری در شعر مربوط باشد كه در ترجمه قربانی نمی‌شوند: تصويرها و تمثيل‌های اثيری، هميشه ويژگی شعر جلال سرفراز بوده‌اند.
"واهمه مد" سومين مجموعه شعر جلال سرفراز به زبان فارسی، حدود 4 سال پيش در خارج از كشور انتشار يافت، اما اهل نقد و نظر – چه بسا كه به انتقام گذشته سياسی شاعر- در برابر آن سكوت اختيار كردند.
اكنون با استقبالی كه آلمانی‌ها نشان می‌دهند، ترديد نيست كه اگر مجموعه كارهای او به زبان آلمانی انتشار يابد، ارزش‌های شعر او را، منتقدان بی‌غرص آلمانی به ما نشان خواهند داد.
و مگر مرغ همسايه هميشه برای ما غاز نبوده است؟


Posted by: payam at March 4, 2004 01:51 AM

خیلی قشنگ بود.
دستتون درد نکنه.
راستی! حکمتش چیه که اینور دنیا کفترها ار آدما نمیترسن و اونور دنیا میترسن؟
یعنی اینام فهمیدن که...

Posted by: محمود at March 3, 2004 03:56 AM