گاهی آدمی وقت حرف زدن در حضور جمع دستپاچه می شود, و ناخواسته نظری را که می شود دوستانه, و در چارچوب گفت و گويی سالم و سازنده مطرح کرد, به قول فرنگی ها چنان "پرووکاتيو" بيان می کند که فضا را متشنج می سازد. چنين گفتاری, هر قدر هم که درونمايه ی درستی داشته باشد, اغلب پی آمد ناخوشايندی دارد. طرف گفت و گو را سردرگم, و شنونده يا شنوندگان خاموش را دچار تنشی غير منتظره می کند. بدتر از همه خود گوينده را در موقعيت "عذر بدتر از گناه" قرار می دهد, و ممکن است روزها و هفته ها با خيال ناراحت به چنين پيشامدی, و پی آمد هايش, فکر کند. چرا چنين اتفاقی می افتد؟ شايد به دليل هيجان زياد, و يا عصبيتی ناموجه, که می توان هزار و يک دليل موجه برای آن تراشيد. اسم چنين وضعيتی را چه بايد گذاشت؟ نمی دانم. شب پيش من در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از گفتار کوتاه خانم فرشته ساری و آقای عباس معروفی درباره ی موقعيت کنونی شعر در جامعه ی ايران, و خواندن بخش هايی از رمان هاشان خودم را در چنين دام خود ساخته ای گرفتار کردم. دوستانی ضمن تأييد [يا عدم تأييد] اصل نظر از من ايراد گرفتند. حق هم داشتند, و من از ايشان پوزش می خواهم. در گفته ی من بر سه موضوع تأکيد شده بود. يکی درباره ی "هژمونی رمان" در ايران, يکی اين که چرا آقای عباس معروفی در بخشی از سخن خود شعر امروز را فاقد معماری می داند؟ (دو موضوعی که پرداخت جداگانه به آنها را ضروری می دانم) و ديگر اين نظر اعتراضی, که چرا در جشنواره ی کنونی جايی برای شعر و شاعران در نظر گرفته نشده است. حرفی که پرووکاتيو به نظر آمد ـ و نبايد می گفتم ـ اين بود که انگار عمدی در کار است تا سازمان دهندگان چنين جشنواره هايی در مورد شعر امروز ايران غير مسؤولانه برخورد کنند و آن را کم اهميت جلوه دهند. اين در حالی ست که هنوز شعر ـ و البته نه هر شعری ـ بارزترين وجه فرهنگ ايرانی و زبان فارسی است. در ضمن شايد طرح اين نظر از جانب من ـ که برخی بفهمی نفهمی به شاعری می شناسندم ـ سبب اين سوء تعبير شد که دارم سنگ خودم را به سينه می زنم, و گويا جايم را در اين جشنواره خالي ديده ام. لابد به همين دليل بود که دوست نويسنده ی من آقای عباس معروفی به کنايه گفتند: نه شما [جلال سرفراز] نماينده ی شعر ايران هستيد, و نه من [عباس معروفی] نماينده ی رمان نويسان. اين در حالی بود که ايشان در جايگاه يک رمان نويس درباره ی شعر امروز ايران سخنانی ايراد کرده بود, که می شد آن را نقد کرد. وگرنه اداره کننده ی جلسه [خانم باغستانی] به حاضران اجازه ی صحبت نمی داد. قرار هم نبود که فقط "نماينده ی رسمی شعر" حق اظهار نظر داشته باشد. در اين زمينه, برای آن که خودم را تبرئه نکرده باشم, مي گويم : خب بله! شايد ناخودآگاه انگيزه ی شرکت در چنين جشنواره اي هم در من بوده است. و چرا نه؟ و راستی چرا جای شاعران تبعيدی و شاعران تبعيد در وطن در چنين جشنواره هايی خالی ست؟ آيا شعر های اينان ارزش شنيدن ندارد؟ آيا شاعران واقعی کشور در اين ربع قرن خشت بر آب زده اند و مي زنند؟ می گويند: سازمان دهندگان اين جشنواره با مسئله ی ترجمه ی شعر روبرو بوده اند ـ که البته کار دشواری است , و از هر کسی بر نمی آيد. اما آيا از خود شاعران هم در اين زمينه پرس و جويي شده است؟ دست کم در خارج از کشور گمان نمی کنم. وانگهی وقتی که دوستان برای ترجمه ی بخش هايی از رمان هايی که خوانده مي شود می توانستند وقت و بودجه و انرژی بگدارند, بی ترديد می توانستند با همفکری خود شاعران, و مترجمان از پس چنين مشکلی برآيند. علاوه بر همه ی اينها, در حالی که اغلب فيلم ها با زيرنويس انگليسی نشان داده, و نمايش های تئاتری به زبان فارسی اجرا شد, چه اشکالی داشت که شعر هم به زبان اصلی خوانده شود؟ اميدوارم که باز هم سبب سوء تعبير نشده باشم. به همين دليل ديگر بار تأکيد می کنم که بی ترديد عمدی در کار نبوده. اما سهل انگاری شده, و موضوع همه جانبه بررسی نشده است. آيا جای چنين انتقادی باز هست؟ دست کم سازمان دهندگان جشنواره ی مورد اشاره ـ که اغلب ايرانی بوده اند ـ می توانند کلاهشان را پيش خودشان قاضی کنند, تا اگر ديگر بار به فکر برگزاری چنين جشنواره ی [با همه ی کمبودها] زيبا و آبرومندی افتادند با افزودن شعر به برنامه ها بر رونق آن بيفزايند. برلين ـ 28 مه 2004
پناه بر خدا و درپناه خدا
سلام جلال جان من مهوش هستم دوست و همکلاس و خواهر داوود برادر کوچکت مدتها ست به دنبال شما ميگردم لطفا با من تماس بگير دلم برای همه شما تنگ است من در امريکا زنگی ميکنم با هسرم و ۲ فرزندم دوستتان دارم مهوش
Posted by: mahvash at July 23, 2005 09:40 PMآقای جلال سرفراز
فقدان مادر غمی ست جانکاه، مرا هم در غم خود شريک بدانيد.
شاعر وطنم، آقای جلال سرفراز،
درگذشت مادر گرامی تان را از صميم قلب تسليت می گويم.
كوروش ضيابري در سال 1369 در رشت در خانواده يي كاملا فرهنگي كه پدر و مادر و عمو و دايي و.... جميعا مطبوعاتي بودند زاده شد. فعلا در سال 1383 در سن چهارده سالگي به سر مي برد و دقيقا هم معلوم نيست كه چه زمان استاد مي شود.... يكي از بازديد كنندگان پرمحبت و انديشمند هم نامه دادند كه در سايت مطالبي ننويس كه افسردگي آور باشد!!!!! چشم!.. اگر يك زماني خواستيد مطمئن شويد كه واقعا اين پسرك! به زبانهاي انگليسي و عربي و آلماني و ايتاليايي تسلط دارد مي توانيد به وي ايميل بزنيد و خيرش را بگيريد.... و اگر خواستيد بدانيد در عمرش به چه مقامهايي رسيده بايد بدانيد كه بهترين پژوهشگر جوان سال 82 ، بهترين خبرنگار سال 82 از سوي اداره ي ارشاد و شوراي شهر رشت (2 بار) و بهترين داستان نويس مطبوعات سال 83 و نيز بهترين پژوهشگر كودك سال 83 و جز 3 پژوهشگر برتر استان بوده است. در زمينه ي طراحي وب هم يك كارهايي مي كند و براي خودش گوشه ي رشت در خانه 24 ساعته پاي منقل نشسته و مواد مصرف مي كند --------- لطفا سوء تعبير نشود. اين استعاره ي منقل براي دستگاه اعتياد آور كامپيوتر و مواد نيز همان ديمبلو ديمبولهاي داخل كامپيوتر هستند و نويسنده براي بالا بردن كنتر سايت كمي خود شيريني كرده است ---------- از دار دنيا دو كتابش چاپ شده و تقريبا 300 مقاله اينطرف و آنطرف داده است. 12 مصاحبه ي راديويي تلويزيوني هم انجام داده است.... فعلا هم بيشتر از اين حوصله ندارد از خودش تعريف كند. اينها را داشته باشيد و در كفش بمانيد تا بعد! و قبل از اينكه برود يك گوشه يي براي خودش بميرد بايد اين نكته را ذكر كند كه مگر بهترين داستان نويس كودك يك استان كه با نشرياتي مثل هاتف و نسيم و... همكاري مي كند دل ندارد كه عاشق بشود؟؟؟ البته اين را نيامده در بوق و كرنا كند كه باز هم خودشيريني باشد... اين يك مورد يكي از دردهاي بزرگي است كه پنج سال اين تلمبه ي بدنش را به درد آورده است! شايد دليل آن مرگ زودهنگامي كه ذكر شده است همين باشد.... آيا مي تواند به عشقش برسد؟؟؟ اي بابا چرا جو شما را گرفته است. منظور آن بود كه عاشق اين است كه رييس سازمان ملل متحد بشود. راستي.... ميشود به او لينك داد؟
وبلاگ پرباري داريد. ديدن لينك ايمان امروز در وب شما افتخاري خواهد بود براي من.
جلال سرفراز عزيزم
حضورت را دريغ نکن مرد بزرگ.
سري هم به بالكن مجله شعر بزنيد
Posted by: sher at June 2, 2004 04:13 AMدوست عزيز من شعر هميشه زنده است چرا كه شاعر زنده است . انسان زنده است . اين هم يك داستان ابلهانه اي است كه شعر مرده است يا مخاطب ندارد. كيانوش از ديدارتان خيلي خوشحال بود. به اميد ديدار
Posted by: mahin at May 30, 2004 11:06 PMبا یک عالمه مهر و دوستی ..................................
Posted by: shahab at May 29, 2004 02:52 PMقربون خدا برم ؟! البته شما به عنوان نماد شعر استوار والبته محکم ادبیات معاصر امروز ایران لطفان کمی بیشتر در مورد این واژه زیبا و دلنشین پرووکاتیو توضیح بفرمایید؟ حتمان اذعان می فرمایید مقالات جذاب وپر محتوای شما غیر از مخاطبان خاص باید برای دیگر اقشار جامعه هم حد اقل از نظر مفاهیم واژههای بکار رفته قابل فهم باشد. باتشکر فراوان به خاطر زحمات بی پایان وطاقت فرسای شما برای زنده نگاهداشتن زبان و ادبیت کهن پارسی که اگر نبود ند امثال شما دیگر امروز طوطیان هندو سمرقندوبخارا شکر شکن نمی شدند
Posted by: کاووس at May 19, 2004 07:27 AMآقاي سرفراز عزيز
دیدن شما یکی از بهترین اتفاق های سفر من به برلین بود. در وین منتظر دیدن شما هستم
با یک عالمه مهر و دوستی
کیانوش فرید