September 15, 2005

اين بازی

   

                              به آقای اکبر گنجی  

دودی که می پراکنی
 اين بازی
که باز می آغازی 

ها ها,
دوباره پيدايت شد ققنوسک
ققنوسکِ بد منظر!
چه می‌کنی در اين در و پيکر؟

پهلو در حرف مکن
         
 آتش  خيزد
و درسکوت که پهلو کنی
خاکسترت به باد می‌آويزد  

من ديده‌ام چگونه
که می‌غلتی
می‌غلتی ای غريبه‌ی خود
و ای خودِ غريبه
   
   در اين بستر

دور از همه هميشه
می‌کوبی پر بر شيشه
اما نه ات گريز و
                       نه پرهيز

بی آبرو!
چه ديده‌يی که در اين بيشه
نارنج کال را
به وسوسه پرتاب می‌کنی؟
چيزيت هست,
ورنه مرا خواب می‌کنی

دودی که می‌پراکنی
 اين بازی...

             جلال سرفراز      از دفتر " واهمة مد

 دوست عزيزی از من پرسيد که معنیِ اين شعر چيست؟ می‌خواسته‌يی با گنجی درگير شوی يا با ديگری؟ در واقع با هيچ کدام. من با معنی کردن شعر مخالفم. با اين حال برای روشن شدن موضوع می‌کوشم تا توضيحی بدهم.‌
" اين بازی " در آغاز دهه 90  نوشته شده, و نخستين بار در سال 99 در دفتر " واهمه‌ی مد " آمده است. در آن زمان من حتی نام آقای گنجی را نشنيده بودم. اين شعر نمودی است از درگيری دائمی من با ققنوسِ درون. همان که گاه و بيگاه از پنهان ترين زوايای وجود آدمی سر بر می‌دارد و خود را به آتش می‌سپارد.
تمثيلی‌ست چندش‌انگيز از گوشت و استخوانی که جرقه می‌زند و گر می‌گيرد. در هر برهه‌يی‌, واز هر نسلی خاکستری بجا می‌گذارد و گم می‌شود. تا ديگربار در بزنگاهی ديگر سر از خاکستر بردارد.
دير زمانی‌ست که با اين پرنده‌ی بدمنظر درگيرم. نمی‌خواهم پيدايش بشود. نمی‌خواهم بسوزد و خاکستر شود
می‌خواهم به هر ترفندی از صحنه بيرونش کنم. دوستش ندارم. و راستی چرا تاريخ ما در اين آتش‌ها و خاکسترها معنی می‌شود؟ چه نيازی ما را به گرد اين آتشِ انبوه می‌کشاند؟ آن که نزديک‌تر می‌ايستد هوای سوختن در سر دارد, و آن که از دور دستی بر آتش دارد, به قول اخوان, به جستجوی " خردک شرری" ست  تا اجاقش را گرم کند.
فکر می‌کنم آقای گنجی هم با اين ققنوس درون ميانه‌ی خوبی نداشته باشد. هرچند که با اعتصاب غذای طولانی‌اش به ظاهر تسليم او شده بود. من برآنم که بايد خيلی آگاهانه بر فرهنگ شهادت ـ که تاريخ مبارزه‌ی سياسی جامعه‌ی ما را در بر می‌گيرد ـ قلم بطلان کشيد. تلاش برای برداشتن چنين گامی يعنی آغازِ مدنيت. همه‌ی کسانی که از گنجی می‌خواستند به اعتصاب غذايش پايان بدهد, بی ترديد چنين خواستی داشته‌اند و دارند.
خوشبختانه آقای اکبر گنجی به اعتصاب غذايش پايان داد. جای خوشحالی‌ست. حيفِ انسان خوش‌فکر و جسوری چون او نيست که بميرد؟ جسدِ گنجی به چه دردی می‌خورد؟ سند جنايت؟ کم  "سند" در اختيار داريم؟ اعتصاب غذای او (يا ديگری) ـ آن هم در درگيری با هيولا مردمی که هيچ درکی از حقوق بشر نداشته‌اند و ندارند ـ چه دردی از ما دوا کرده و می‌کند؟ ايجاد هيجانی چندروزه؟ کم تجربه کرده‌ايم؟
مبارزه‌ی گنجی و امثال او برای شکستن ساختار استبداد مذهبی, جانبداری از حقوق بشر, و جای‌گزينیِ نظام دموکراتيک, در محتوا  کاری است امروزی, و همخوان با  معيارهای جهان پيشرفته‌ی امروز. چنين محتوايی در فرم هم بايد امروزی باشد. کار روشنفکر امروزی نه  شرکت در بازی مرگ, بلکه جستن راه‌هايی برای ادامه‌ی زندگی است. ديگر دوران شهادت‌های قهرمانانه گذشته است. حالا فهرمان کسی است که زنده بماند و از زندگی دفاع کند.

 

Posted by sarfaraz at September 15, 2005 01:18 AM
Comments
Post a comment









Remember personal info?