يادداشتی کوتاه دربارهی نمايش مصدق، کار تازه رضا علامهزاده
فيلم ـ نمايش "مصدق ـ تابستان , پاييز , زمستان ", کار تازه رضا علامهزاده, اينجا و آنجا به نمايش درمیآيد. جملهيی از اين نمايش میتواند برای هميشه در ذهن تماشاگر حک شود:
"وزن اشخاص در جامعه بقدر شدائدی است که برای مردم تحمل میکنند."
اين گفته شايستهی سياستمداریست که يکی از بحرانیترين دورههای تاريخ معاصر ايران با نام و مبارزه او رقم خورده است.
علامهزاده در دوبارهنگری بهنگام در چهرهی مصدق, و بازنگری در يک سلسله از مهمترين رويدادهای سياسی اجتماعی تاريخ معاصر ايران, توانسته است تماشاگران بسياری را با کنجکاوی به سالن تئاتر بکشاند. او با استفاده از فيلمهای مستند دورهی ملی شدن صنعت نفت, و سپس کودتای 28 مرداد, و از ورای اسناد گوناگون, بويژه دفاعيات دکتر مصدق در دادگاه نظامی, میکوشد تا نه تنها برخی نکتهها و نقطههای تاريک که شخصيت و منش مصدق را در صحنه بازسازی کند. کاریست بس دشوار. اما بنظر میرسد که علامهزاده از پس آن برآمده است.
در اين چارچوب, مهمترين دستاورد نمايش باورِ تماشاگر است, که گويا در صحنه با شحصيتهايی حقيقی به نام دکتر محمد مصدق و سرهنگ آزموده روبرو شده است. اين برد بزرگی برای علامهزاده و ديگر دستاندرکاران نمايش است. در اين ميان میتوان با ناصر رحمانینژاد موافق بود که بهترين نقش زندگیاش را در هيئت مصدق اجرا کرده است.
فيلم ـ نمايش مصدق... ابتدا در ماه مه امسال, در يکصد و بيست و سومين سالروز ميلاد اين بزرگمرد در شهر کلن, و در جريان يک گردهمايی سياسی, با حضور تقريباً هزار نفر تماشاگر به اجرا درآمد. فضايی شلوغ از سخنرانیها, شعارها و پيامها, با اهداف سياسیِ قابل درک. در چنين فضايی خواه ناخواه از نمايش استفاده ابزاری میشد. چرا علامهزاده چنين شبی را برای نخستين اجرای نمايش خود انتخاب کرد؟ آيا در آن شب هنر وجهالمصالحهی سياست قرار نگرفت؟
از آن پس فيلم ـ نمايش مصدق با برخی دگرگونیها در متن و اجرا, و جدا از فضای مورد اشاره, از جمله در برلين به صحنه آمد. اين بار سکوت برقرار بود, و بهتر میشد در بافت نمايش, صحنهآرايی, نور, موزيک, جاافتادگی بازيگران, وحدت زمان و مکان در متن, تناسب پاره فيلمها و صحنهها در فرم و معنا, و نيز در برخی نکتهها و تصويرها تأمل کرد. به نظر میرسيد که زبان گفتار گاهی خيلی کتابی, و نه تئاتری است. بازيگران در کار خود جا افتادهاند, اما بخصوص يکی از آنها در جاهايی نقش خود را فراموش میکند, و دچار لکنت میشود. هومن آذرکلاه که در اجرای نخستين دو نقش را به عهده گرفته بود, اينک در جايگاه سرهنگ آزموده سنگ تمام میگذارد. علی کامرانی در دو نقش متفاوت در صحنه ظاهر میشود, و خوب. عبدالملکی با وجود فقط يک هفته تمرين, از پس اجرای نقش رييس دادگاه بر میآيد. علی پورتاش در نقش دکتر غلامحسين مصدق بازی رمانتيکی ارائه میکند. در نمايش برخی صحنهها زائد به نظر میرسند. بخصوص در بخش پايانی نمايش, جايی که مصدق پشت ميز کارش به خاموشی گراييده است. سکوتی زيبا, و در خورِ مرگِ شخصيت بزرگی چون مصدق.
به گمان من همانجا نقطة اوج , و پايان نمايش است. اما بلافاصله میبينيم که نمايش ادامه میيابد, و با يک تک گويی ِ رمانتيک در حضيض به پايان میرسد. در بخش دادگاه نظامی, نشاندن دو مجسمه در دو سوی رييس دادگاه, از نگاه ظريف علامهزاده در تصويرِ چشم و گوش بستگی عوامل استبداد پرده برمیدارد. جست و جوی برخی نکتههای ظريف, مانند نقل ملاقات يکی از خواهران شاه با مصدق در جريان سفر او به لاهه, نامه زن انگليسی به مصدق, و يا موضوع سه جفت قاليچهيی که پی در پی به وکيل مصدق در دادگاه لاهه هديه داده میشوند, بر لطف نمايش میافزايند.
علامهزاده در کار فيلم, و نوشتن, تجربهيی طولانی دارد, و با آن که اين نخستين باری است که در جايگاه بازینويس و بازیسازِ يک نمايش تئاتری خود را میآزمايد, آشکار است که موضوع کار خود را چه در فرم و چه در محتوا, به خوبی میشناسد.
نمايش ـ چنانچه از اسمش پيداست ـ دارای درونمايهيی سياسیست. به نظر میرسد که بيشتر در بند محتواست تا فرم و زبان. مصدق, تابستان, پاييز, زمستان کالبدشکافی ِ دورانی سپریشده و از ديدگاهی با توجه به روايتهای متفاوت, و متناقض, بخصوص برای نسل امروز, کم و بيش ناشناخته است. هر گذرندهيی, بسته به موقعيت و جايگاه آن روزی يا امروزیاش, از آن برداشت و روايت ويژه خود را دارد. (جالب است که يکی از شاهدان عينی آن دوران در کنار من نشسته است, و در کشاکش نمايش گاهی بازويم را میفشارد که اينجايش درست, و يا آنجايش نادرست است.) در اين چارچوب از يکسو میشود گفت که با توجه به بافت رويدادها, و پرداخت و بازسازی آنها, تماشاگر با نمايشی شبه مستند روبروست. اما از ديگرسو, همين که پای داوریِ تاريخیِ تماشاگر به ميان میآيد, میتوان اينجا و آنجا دريافت که علامهزاده از ورای انبوهی سند و نقل قول به روايت مستقل خود دست يافته و آن را بازسازی کرده است. بدينسان "مستند" بودن نمايش زير چنگکِ سؤال میرود. در مجموع, به رغم همهی کاستیها , و نقطه ضعفهای متن و اجرا, فنی و غير فنی, علامهزاده توانسته است متناسب با محتوای داستانیِ مورد نظرش, فرم و زبانی درخور نمايش بيابد. طنز تلخ نمايش در تصوير پشت صحنهی مبارزه و پيروزی مصدق در دادگاه لاهه (تابستان), و شکست بلافاصلهی وی در بيدادگاه نظامی (پاييز) است. در اين چارچوب پشت آدمی میلرزد. چه طنز غريبیست زندگی اجتماعی سياسی کشور ما. نخستوزير قانونی يک کشور برای دفاع از منافع کشورش به دياری ديگر میرود, اما دست پنهان خارجی به کمک عناصر قدرتطلب داخلی بساط سقوط او را میچيند. اما زمستانِ نمايش قصهی غمانگيزی است, که اگر با برخی تکگويیهای لق و سوز و گدازهای صوتی و تصويری توام نمیشد, میتوانست خاطرهيی ماندگارتر بجای بگذارد.
□
میدانيم که ابزار اصلی کار علامهزاده دوربين فيلمبرداری است. در همين نمايش نيز نقش دوربين ـ اگرچه از آنِ علامهزاده نيست ـ بسيار مهم است. چه در گزينش اسناد تصويری, و چه در همخوان ساختن صحنه با تصويرها. بنظر میرسد که اسناد تصويری نمای بيرون, و صحنهها نمای درون فيلم ـ نمايش را ساختهاند. علامهزاده چند سال پيش دربارهی نقش زاويه ديد در تغيير واقعيت يادداشتی نوشت درخورِ تأمل. يعنی از زوايای گوناگون میتوان واقعيت را به گونههای متفاوت ديد و تعريف کرد. کافیست دوربين در جايی دورتر يا نزديکتر, بالاتر يا پايينتر, کجتر يا راستتر, روشنتر يا تاريکتر, و ديگرتر و ديگرتر قرار بگيرد تا با نمودهای متفاوتی از واقعيت روبرو شويم. بايد ببينيم که علامهزاده در فيلم ـ نمايش مصدق دوربين ذهن خود را با چه هدفی, و در کجای زمان و مکان قرار داده است؟ آيا او در تصوير نمای درشت چهره مصدق ـ اين بار در صحنهی تئاتر ـ کاملاً همهجانبه نگريسته است؟
منظور از اين يادداشت برخورد محتوايی با نمايش مصدق ـ تابستان, پاييز, زمستان نيست. اما با توجه به محتوای سياسی و جهتدار نمايش میتوان در متن نمايش تأمل کوتاهی کرد. من برآنم که "دوربين" علامهزاده در نمايش جريانها و پديدههای گوناگونی که پنهان و آشکار در مبارزه و سرنوشت مصدق سهم مثبت و منفی داشتهاند, از ديد داوریِ تاريخی, خود را در زاويه معينی محدود کرده است. اينجا و آنجا نمیچرخد, و يا به نگاهی گذرا قناعت میکند. فقط روی چهرهی مصدق توقف میکند. تراژدی اتفاق میافتد, اما اسباب و عوامل, و علل واقعی تراژدی, آنچنان که بايد تصوير نمیشوند.
در نمايش, تنها وطنپرستها مصدق و فرزند او هستند, تنها دوست وکيل مصدق در دادگاه لاهه است. ديگران يا خائن هستند, و يا دشمن. چنين ديدی مطلقنگری علامهزاده را تداعی میکند. شخصيتها, از مصدق گرفته تا ديگران يا خوب هستند يا بد. حد وسطی وجود ندارد. در چند و چون ماجراهای پشت پرده, شناخت ِ واقعی سه پديده چپ, روحانيت, و دربار, و نيز اطرافيان دکتر مصدق در آن دوران کندوکاو تازهيی میطلبد. میبينيم که گاهی به همان کليشههايی قناعت میشود که بارها و بارها خواندهايم و شنيدهايم...
علاوه بر اينها پيام امروزیِ نمايش چيست؟ آيا هنوز و همچنان درها بر پاشنه پنجاه سالِ پيش میجرخند؟ در اين صورت هيچ اميدی به آينده نيست.