به عباس معروفي
پلي كه -
نيست !
و رفتني كه -
درنگي ست !
چرخي بزن !
چراغي روشن كن !
حرفي بزن !
بر اين پلي
ـ كه نيست ـ
درنگي كن
هامبورگ 2 سپتامبر 2000
يكي دو نكته
متاسفانه كمي دير جنبيدم و از جنبش وبلاگ نويسان عقب افتادم. اميدوارم از اين پس نه روز به روز ، كه هفته به هفته شعرها و يادداشتهايي از ديروز و امروز را در” سنگ و صخره ” بياورم. باشد كه گاهي زمينه يي براي بحث و گفت و گو شوند.
دوست گرامي مهدي !
ضمن پوزش از اين كه دير پاسخ مي دهم ،
1. متاسفانه هنوز نه شعر از من دست برداشته ، و نه من از شعر. اتفاقاً اين ده بيست سال اخير براي من تجربه هاي جديدي هم در برداشته ، كه در بهل بشوي كنوني امكان و فرصت ارائة آنها نبوده و نيست. دستاورد اين تجربه ها چند دفتر شعر است ، كه يكي از آنها با نام ”باران و شيرواني” در ايران توقيف و”خمير” شد. اين دفتر با دستكاري در برخي كارها وحذف و اضافة چند قطعه ديگربار آمادة چاپ و انتشار است ، به شرط آن كه ناشر با انصافي حاضر به همكاري شود. دفتري هم با نام ” واهمة مد” چند سال پيش در خارج از كشور منتشر كردم. بقية كارها هم به دو سه تا دفتر شعر بالغ مي شود، كه اگر عمري باقي بود شايد روزي به دست دوستان برسد.
2. من هم بر آنم كه ” وطنم تنم ” براي ترانه مناسب است. به شرطي كه آهنگساز و خوانندة احتمالي مورد پسندم باشند.
روند دگرگونيِ يك شعر
در باد
در باد خفته بودم
دستي به شانه ام زد
اسبي ميان باد شيهه كشيد و رفت
در باد
داي صدايش ماند
در باد خفته بودم
مهميز تند به گوشم خورد
برخاستم
سنگي زدم به باد
آيينه هاي مات ترك برداشت
در باد
آفتاب درخشيد
در باد خفته بودم
كابوس من
به مرگ نينجاميد
آقاي هوشنگ ابتهاج ( ه . ا . سايه ) در پيشدرامد كتاب معتبر “حافظ به سعي سايه “ به درستي مي نويسند: ” … شايد در جهان هيچ متني چون ديوان حافظ نباشد كه پديدآورنده ، خود اين همه تغيير و تبديل در آن رواداشته باشد. ” وي با توجه به گونه گوني بسياري از مصرع عا و ابيات در نسخه هاي متعدد شعر حافظ مي افزايد : ” عمدة اختلافها و نسخه بدل ها كار ِ خودِ شاعر است كه با وسواس و موشكافي شگفت آوري شعر را گام به گام به سوي كمال و تعالي لفظي و معنوي برده است. ”
شاعر است كه با وسواس و موشكافي شگفت آوري شعر را گام به گام به سوي كمال و تعالي لفظي و معنوي برده است. ”
من برآنم كه اين وسواس و موشكافي را بايد از حافظ آموخت. چنانكه در كار ِ خود ِ آقاي ابتهاج وجود دارد. و يا آقاي شاملو ، كه در نكته هايي از برخي از شعرهايش تجديد نظر كرده است. اين كه كدام شاعر تا چه حدي توانسته است ، و يا مي تواند ، چون حافظ بـــــــــه آن ” كمال و تعاليِ لفظي و معنوي ” دست يابد ، امري است جداگانه .و نيز اين ” كمال و تعالي” تا چه حد در خور ِ سليقة همگان است ، يا نه ، موضوعِ مخاطب است ، نه شاعر. مهم نفس كار است ، يعني درگيري ِ پيوستة شاعر با زبان و معنا، كه در حيطة زيبايي شناسي كمالي نسبي را دنبال مي كند. چه در يك شعر ، و چه در مجموعة شعرها . شادروان كسرايي خطر كردن در شعر را امري ضروري ، و بيشتر كار ِ شاعران جوان مي دانست ، كه دور از برخي محافظه كاري ها به گرايش ِ حسي خود در حوزة آفرينش هنري پاسخ ِ مثبت مي دهند . چنين خطـــر كردن هايي گاه موجب شگفتي و حيرت مي شود ، اما نه هميشه. چرا كه مي تواند به آسان گيري هم بينجامد و موجب ِ پشيماني بشود. بخصوص كه زمينة چاپ و انتشار فراهم است ، و شعر ، بويژه شعر ِ شاعران جوان ، به پريرويي مي ماند كه تاب مستوري ندارد. در بدوِ آفرينش يك شعر شاعر چنان ملتهب است كه ضعف كارش را نمي بيند. بايد فرصتي باشد ، تا در شعر ، يا در هر اثر هنري ، مجال بازنگري باشد. اين فرصت زماني به حد لازم مي رسد كه شاعر از آن شور و التهاب نخستين فاصله گرفته باشد ، و بتواند با ديد ِ يك منتقد به كار خودش بنگرد. من در زندگي يكبار اين شانس را داشته ام كه ساعتي با زنده ياد احمد شاملو بنشينم . و هنوز نكته هاي مهمي از گفته ها و راهنمايي هاي آن روز ِ وي در خاطرم هست. او در انتقال تجربه هاي شخصي اش ،از جمله ، گفت : من هر بار كه شعـــري مي نويسم آن را مي گذارم در كشوي ميزم ، و تا دو سه ماهي به سراغش نمي روم . بعد از اين مدت مي توانم دور از احساسات شعرم را اصلاح كنم ، و براي چاپ بفرستم. شخص من در عمل به درستي اين تجربه پي بردم ، و هر بار ( و چه بسيار بارها ) كه خلاف آن عمل كردم ، از پشيماني پشت دستم را گاز گرفتم .
مي گويند حرف حرف مي آورد. بنابراين بدنيست كه همين جا از خويي هم نقل قولي كنم. او مي گفت : شاعراني چون حافظ شانس بزرگي داشتند كه در دوران حياتشان دستگاه چاپ و تكثير وجود نداشت. اين بود كه تا آخر عمرشان هم وقت داشتند كه در كارهايشان دست ببرند. بيچاره شاعران دوران ما ، كه با انتشار هر كتاب سندي به دست مي دهند ، كه به راحتي نمي توان آن را تغيير داد.
خوب ! با اين پيشدرآمد مي خواهم به عنوان مشت نمونة خروار به سراغ يكي از شعرهايم در ” آيينه در باد ” ( زمستان 50 ـ انتشارات نمونه ) بروم ، كه در حيطة كار من مصداق خوبي در تاييد نظرگاه مورد اشاره است ، و البته بي آن كه بخواهم كه بر كار ِ خودم ارزشگزاري كرده باشم . ” در باد ” شكل نهايي ِ شعري است با همين نام ، كه زمان سرايش آن به نيمة دوم دهة چهل بر مي گردد. اين شعر ، چنانكه ملاحظه مي كنيد ، داراي وزن و ساختاري نيمايي است ، كه با توجه به شرايط زماني و مكاني ، و سن و سال و جايگاه فكري و رواني من در آن سالها بايد در آن نگريست.
” در باد ” شامل سه بند است ، كه اگرچه در مجموع يك قطعه را مي سازند، اما بخصوص دو بند اول و دوم به تنهايي خصوصيات ِ يك قطعة مستقل را در خود دارند.
بند اول در دفتر ” آيينه در باد ” شامل دو بند زير است :
در باد خفته بودم
دستي به شانه ام خورد
پيغام بود ، برخيز
اسبي ميان باد شيهة سختي كشيد و رفت
در باد ـ انعكاس ِ صدايش ماند
اين دو بند ، در شكل امروزي ، با حذف سطر سوم ، و برداشتن فاصلة ميان دو بند به يك بند تبديل شده است. سطر سوم در واقع توضيحي اضافي بر دو تصوير ِ پيش از خود است ، و پيامي با خود دارد ، كه در خود ِ شعر مستتر است . بنابراين در خواندنهاي متعدد پي بردم كه به آن نيازي نيست . در سطر دوم بند اول مصدر خورد به زد تبديل شده است . چرا؟ به اين دليل كه اين مصدر در دو بند بعدي تكرار شده است . علاوه بر آن با تغيير خورد به زد بر اهميت دست تاكيد مي شود. در تصوير ِ بعدي صفت سخت ( سختي ) از پشت اسب برداشته شده است. به دو علت : يكي اين كه سختي ِ شيهه فضاي شعر را تا اندازه يي سطحي و شعاري مي كند ، و دو ديگراشكال ِ وزني است . وزن بكار رفته در اين شعر مفعول فاغلاتن است كه در شكل گسترده تر به مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن تبديل مي شود. سه سيلاب ِ ” ء ” ( در پايان كلمة شيهه ) ،” سخ ” و ” تي ” اگرچه مشكل وزني چنداني ايجاد نمي كند ، اما اين سطر را به حوزة وزني ِ ديگري مي برد ، كه در چارچوب اين شعر مورد پسند من نيست. اتفاق ديگري كه در اين بند افتاده تغيير ِ اساسي آخرين سطر در حوزة زبان ، و نه معنا ، است كه با سطر پيشين يك تصويرمي سازد. من بارها در اين سطر دقت كرده بودم. واژة انعكاس را دوست نداشتم. سعي كردم بجاي آن بازتاب را بكار ببرم . اما آن هم به دلم نمي چسبيد. كلمة پژواك هم كه وزن را مختل مي كرد. فكر كردم كـــه پژواك آوايي ِ شيهه ” هه ” مي شود . نه ! اين هم به كار اين وزن نمي آمد. سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه هرچه باداباد ! ” دا ” را انتخاب مي كنم كه پژواك آوايي صدا است. و چرا كه نه ؟ ممكن است دوستاني در اين مورد خرده بگيرند كه ” در باد داي صدايش ماند ” بي معني است . فكر مي كنم كه اندكي تامل كافي ست تا به منظور من پي ببرند. و چه عيبي دارد؟
دو بند بعدي شعر ( در شكل اوليه ) به اين صورت بود:
در باد خفته بودم
مهميز تند ِ باد به گوشم خورد
برخاستم
سنگي زدم به باد
آيينه هاي مات ، ترك برداشت
در باد آفتاب درخشيد
اين دو بند نيز ، چنانكه ملاحظه مي شود ، به يك بند تبديل شده است. در اين بند كلمة باد از سطر دوم حذف شده است. زيرا اولاً جلوي تكرارهاي اضافي باد گرفته مي شود . ثانياً با حذف باد با تاكيد بر رابطة ميان مهميز و اسب به سواري اشاره مي شود كه از شعر غايب است ، اما حضورش چندان هم نامريي نيست. تغيير ديگر برداشتن ِ ويرگول ِ بعد از كلمة مات است ، كه ميان ” ت ” آخرِ مات و ” ت ” اول ترك فاصله ايجاد مي كرد. بعداً دريافتم كه بدون اين ويرگول هم اين فاصله وجود دارد. همچنين در بند اول ، و در سطر ِ ” اسبي ميان باد… “ پس از كلمة باد ويرگول بيجايي آمده بود ، كه برداشته شد. در آخرين بند شعر تغييري انجام نشده است.
تاريخ سرايش ” در باد ” به درستي يادم نيست. اما بي ترديد از سي و دو ســــــــه سال سر مي زند. و دگر گوني هايي كه نام بردم در اين زمانِ نه چندان كوتاه انجام شده است ، بي آن كه به محتواي آن لطمه يي خورده باشد.
لازم به ياد آوري است ، كه به رغم اين توضيحات در مورد شعري كه عمري سي و چند ساله دارد ، نگرش من به وزن چندان ارتدكسي هم نيست. براي من بافت موسيقيايي شعر اهميت دارد ، و برآنم كه حتي شعر موزون ِ كنوني ِ ما از وزنهاي عروضي و نيمايي فاصله گرفته ، و مهر و نشان امروز را با خود دارد.
جلال سرفراز – 12 ژوئن 2003
وطنم تنم
تنم وطنم
که از او بکنم
که بر او بتنم
وطنم منم
منم وطنم
و صلیب سنگ من
که به دوش بردمش
و به جان کشیدمش
نشکست و من نشکستمش
نه رها شدم
و نه بستمش
وطنم منم
منم وطنم
*
همه دوستم
همه دشمنم
همه کوچه ام
همه برزنم
همه رفته ام
به خم و چمت
همه مانده ام
به چم و خمت
تو بگو که نیزه ی پرچمت
به کجای این وطن بزنم؟
جلال سرفراز 12 دی 73
- الو! ببخشید که مزاحم می شم. من خبرنگار سنگ و صخره ام. اتفاقی این شماره را گرفتم. ممکنه بدونم که با کی دارم صحبت می کنم
- من سرفراز هستم. جلال سرفراز.
- خیلی خوشوقتم. می تونم کمی وقت شما را بگیرم؟
- ای آقا! وقت چه قابلی داره!
- پس حتمن دل و دماغ حرف زدن دارین.
- تا چه حرفی باشه!
- منظورم یک گفت و گوی کوتاه تلفنیه.
- آخه در چه زمینه یی؟
- نمی دونم. هرچی که پیش بیاد.
- منظورتون رو نمی فهمم. نکنه می خواین دست بندازین؟
- نه والا. همچی قصدی ندارم.
- پس چی؟
- همون که گفتم. هرچی که پیش بیاد.
- فکر نمی کنین که دارین وقت تلف می کنین؟ اصلن چطور شد که میون این همه آدم درست و حسابی اومدین سراغ من؟ نمی شد که برین سراغ کسی دیگه؟ باورکنین که بنده نه سر پيازم نه ته پياز.
- من مخصوصن می خوام با شما یک گفت و گویی داشته باشم.
- چرا؟ اصلن درباره ی چی؟
- گفتم که! هر چی پیش بیاد. یعنی هیچی. من همین طوری شماره رو گرفتم. اتفاقن قرعه به نام شما افتاد. راستی همین الان به چی دارین فکر می کنین؟ این سوال اول.
- به همون هیچی. این هم جواب اول.
- دست وردارین آقای سرفراز. من اسم شما رو شنیده م. انگار نه انگار که شما همون آدم پر شر و شور بیست و چند سال پیش هستین؟ راستی اون روزها رو به خاطر میارین؟
- البته! اما از اون آدم پر شر و شور چیزی یادم نمیاد.
- همه همینطورن. یادشون می ره که چه آتیشایی سوزوندن.
- امیدوارم قیاس به نفس نکرده باشین. لطفن سوال دوم را مطرح کنین!
- بسیار خوب. هیچ وقت شده جلو آیینه وایستین و خودتونو درست و حسابی ورانداز کنین؟ این سوال دوم.
- چرا که نه؟ دستکم روزی دو سه بار اتفاق می افته. این هم جواب سوال دوم.
- یعنی هر بار تمام خطوط چهره ی خودتون رو توی آیینه می بینین؟ تتمه ی سوال دوم.
- قاعدتن باید ببینیم. مگر این که نور به اندازه ی کافی نباشه. یا این که دل و دماغش رو نداشته باشم. وانگهی آیینه ها متفاوتن. بعضیا بهتر نشون میدن. بعضیا بدتر. البته اگر نخواین مچم رو بگیرین و حرف سعدی رو تو ملاجم بکوبین.
- سعدی یا حافظ؟
- نمی دونم. منظورم همون بیت معروفه:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن. آیینه شکستن خطاست
البته من به اندازه ی کافی خودشکنی کرده م. قاعدتن نوبت شکستن آینه ست.
- به نظر میرسه که شما از این که چشم تو چشم خودتون بندازین وحشت دارین. درواقع وقتتون جلو آینه فقط برای تراشیدن ریش تلف می شه. یا برای مرتب کردن مو و لباس.
- خب هر آدم متمدنی به وضع ظاهرش میرسه. وانگهی! فکر نمی کنین که دارین پیشداوری می کنین؟
- سوء تفاهم نشه. منظورم اینه که شاید مثل خیلیا جرئت نمی کنین به خطوط واقعی ِ چهره ی خودتون خیره بشین.
- این سوال جدیده.؟
- سوال که چه عرض کنم! بگذارین به حساب ادامه ی بحث.
- من کاری به کار این خیلیا ندارم. در مورد خودم می گین: شاید! یعنی خودِ شما هم در این باره تردید دارین. اتفاقن من گاهی سعی می کنم به چهره ی دیروز و پریروز خودم هم نگاهی کنم.
- یعنی همون آدم معصومِ سربزیر؟
- عجب! شما که همین سه چار جمله ی پیش گفتین پر شور و شر.
- اون مربوط به بیست و چند سال پیش بود.
- حق با شماست. آدم که پا به سن میذاره کمی افتاده و سر بزیر هم می شه.
- اجازه بدین این سوال آخر را کمی بشکافم. عمومن ما عادت کردیم که نورافکن هامونو روی چهره ی دیگران بندازیم و خودمون توی سایه قرار بگیریم.
- لابد مثل قدیمیا که میگفتن تو تاریکی واستا و وروشنی رو بپا!
- لطفن حرف تو حرف نیارین. رک و راست منظورم اینه که ما در واقع منتقد دیگران هستیم و نه منتقد خودمون.
- ببخشین که حرف تونو قطع می کنم. منظور از این "ما" کیا باشن؟ من دستکم به این نتیجه رسیده م که نماینده ی هیچکس غیر از خودم نیستم.
- باز که سفسطه می کنین آقای سرفراز! معلومه که منظور من از ما همین شما و منه.
- یعنی شما دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردین؟ یعنی میون این همه آدم ریز و درشت نورافکن تونو عدل روی چهره ی من میزون کردین؟ این سوالِ چندم بود؟
- سوال که نه. لابد یک داوری شتابزده. اما من هیچ هدفی نداشتم. باور کنین!
- ممکنه خودتونو معرفی کنین آقای خبرنگار؟
- ظاهرن قرار بود که من سوال کنم آقای سرفراز. با این حال جواب می دم. اسم من جلال سرفرازه.
- عجب؟! از آشناییِ با شما خوشوقتم.
- ما که هنوز با هم آشنا نشده یم آقای سرفراز. این فقط یک برخورد اتفاقی بود. البته امیدوارم که باز هم همدیگرو ببینیم.
- به شرط این که دست از فلسفه بافی وردارین. راستی کی بود که می گفت:
"آب بی فلسفه باید خورد" ؟
برلین- 6 سپتامبر2003
و اما بدرودي کنم با هوشنگ وزيري.و چه تلخ است اين بدرود.
از شمار دو چشم يک تن کم
وز شمار خرد هزاران بيش
انساني شريف، پاک، و روزنامه نگاري زبردست، باهوش و با فرهنگ.
اين هفته که "کيهان" (لندن) را ورق مي زدم در صفحه مقالات نامش را نديدم. اي کاش ستون او سفيد مانده بود، تا دريابيم که مرگ وزيري مرگ يک تجربه ي گران است.
با وزيري در زمينه هاي بسياري مي شد اختلاف نظر داشت، و اين طبيعي است. هرکسي در اين "بحر تفکر" جاي خود را دارد.
مهم ترين ويزگي وزيري اين بود که به ضرورت دموکراسي پي برده بود، و اين دستاورد تجربه ي دراز او در کار سياست و مسائل اجتماعي بود. او از پايه گزاران دموکراسي در مطبوعات خارج از کشور بود. هرچند که شرايط و اوضاع و احوالي که در آن قرار داشت براي دموکراسي مورد نظر او حد و حدودي تعيين کرده بود.
روانش شاد باد، و جايش چه خالي است!
چرا وبلاگ؟
این کلمه به دلم نمی نشیند. کمی نچسب است. من اسمش را می گذارم صفحه. عیبی دارد؟ قبلا دوستانی از من خواسته بودند که چنین صفحه ای در اینترنت داشته باشم. حالا عباس معروفی بانی خیر شد. به قول تهرانی های بیست سی سال پيش: مرسی!
چرا سنگ و صخره؟
ماه های اول انقلاب پس از کنار گذاشته شدن گروهی از روزنامه نگاران ( از جمله من) از روزنامه کیهان، برای آن که نوشتن از یادم نرود به سراغ دوست قدیمی مسعود بهنود رفتم و چند هفته ای در "تهران مصور" هر بار دو سه صفحه ای را با یادداشت های کوتاه سیاه می کردم. عنوان صفحه "سنگ و صخره" بود.
متاسفانه نشد ادامه بدهم. ببینیم این بار چه می شود؟ به هر حال این شما و این هم سنگ و صخره.
بدرود با هوشنگ وزیری
مختصر بدرودی کنم با هوشنگ وزیری. همين امشب چند سطری درباره ی او خواهم نوشت.
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنيده فراموش میکنی
رگبارِ نوبهاری و خواب دريچه را
از ضربههای وسوسه مغشوش میکنی