سفری های بهار
روی دریاچه ی سبز
جشن میلاد تو را می گیرند
و تو ای باغ عبوس
تو هنوز
زیر یخهای زمستان خوابی
از دفتر آیینه در باد ـ زمستان 50
بر سكویی ابری
آن راز ازلي ابدي را در بنارس مي جستند. و در بنارس مي جويند.
من در بنارس نبودم هرگز. حتي نامش را هم نشنيده بودم. اگرچه لفظ ِ رسيدن را در خود دارد. و بنا را. گويي به بنا مي رسند در بنارس.
بودا را گفته اند كه در بنارس بود. من او را اما در قطاري ملاقات كردم ، در فاصلة مريخ به ارانوس . موهاي پرپشتي داشت. كمي لاغر و خميده. قدبلندتر از من. گفت از بنارس آمده – و من نمي دانستم بنارس كجاست؟
شاعران آخرين سده ی زمين هم از بنارس گفته اند. و من از زمانی گمشده ام شايد، از پس ِ زمين لرزه يي كه همه جا را زير و رو كرده است.
بودايي كه در قطار ديدم به سن و سال خود من بود.
پرسيدم: شما همان سيذارتا هستيد؟
پرسيد: كدام؟
گفتم: همان كه نيروانا را چون سنگي بي قدر از پيش پايش كنار زد و گذشت.
گفت: نه ! اين افسانه يي بيش نيست. شايد بافته ی خيال خود شما. وانگهي سيذارتا نواده ی سيذارتايي ديگر است. و آن يكي هم نواده ی سيذارتايي ديگر.
و زير لب افزود: اين آقاي هسه هم عجب آدم خيالبافي بوده.
پرسيدم: آقاي بودا ! ماجراي آن نيروانايي كه مي گويند چيست؟
گفت: نمي دانم. شايد خود ِ شما آن ماجراييد.
پرسيدم: بنارس كجاست؟
گفت: همين جا
و بيرون ِ قطار مرتع سبز و گاوهايي را نشانم داد كه داشتند مي چريدند.
آقاي بودا همانطور كه به بيرون نگاه مي كرد گفت: خوشا به حال كسي كه با صداي مع مع گاوها بيدار مي شود. و هرگز به نيروانا نمي انديشد.
جمله يي از سپهري را هم چاشني كلامش كرد:
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
گفتم: به هر حال بنايي هست و رسيدني.
سيگاري آتش زد و گفت: در ارانوس هم به جستجوي بنارس اند. اما من هم گمان مي كنم كه در همين لفظ بايد جستجويش كرد. در همين بنا و رسيدن.
در نخستين ايستگاه كوهستاني، در فاصله ی مريخ و ارانوس. آقاي بودا بر سكويي ابري از قطار پياده شد. و من حالا گاهي فكر مي كنم كه بودا را ديده ام. در بنارس شاید.
برلين مه 2001
كنار ِ درخت ِ به
سه پنج بار پانزده بار از برابر كتابفروشي هاي پيش دانشگاهي مي گذشتم آن روزها. و هربار يك دور كامل گرد ِ آن مجسمه ی گچي مي زدم ، كه مثل شاخ شمشاد در همه ی ويترين ها و پياده روها قد مي كشيد.
كدام دست ِ توانگري آن را ساخته بود و به او قلبي آنچنان بزرگ و مهربان داده بود ، خدا مي داند.
من بال داشتم آن روزها. مي پريدم. هرلحظه يي همه جا بودم. و سايه ام را ميان همة ويترين ها و پياده روها تقسيم مي كردم.
همراه آن مجسمه ی گچي، از روي جلد هر كتابي ميان سطرها مي دويدم. در جمع كلمه هاي نوبر مي چرخيدم. دست مي كردم آن وسط وسط ها و درشت ترها و خوشرنگ ترها وخوشبوترهايش را دستچين مي كردم و راه مي افتادم در مناظرِ سبز ِ آينده، تا مثل آن سيگارفروش سرِ ِ خيابان شانزده آذر بساطم لنگ نباشد، كه فقط به سيگارهايم فكر كنم، كه مبادا رايگان در شاخه ی محبت اين و آن دود شود.
اين را مجسمه ی گچي خيلي محرمانه به من گوشزد كرده بود.
فكر نكن كه حالا نشسته ام كنار درخت به ، و به را بهشتي تر از همــــة درختـــــــهاي عالــــــم مي دانم. فكر نكن كه همين حالا پانزده سال است كه از پاي اين درخت بهشتي جم نخورده ام.
خانم ِ عزيز ! اگر حوصله اش را نداري مي تواني راهت را بگيري و بروي. مثل همان مجسمه ی گچي كه يك قرنِ پيش يكهو غيبش زد. اما اگر حوصله داشته باشي و مثل همه ی آدم هاي اهل تأمل، و نه مثل آن تن ِ لش، ورِ دستم بنشيني و با دقت نگاه كني، مي ببيني كه اين درخت بهشتي، در زير ِ شيرواني خانه ی شماره ی چهل و يك، ميان همان واژه هايي نشا شده كه هر پانزده دقيقه يكبار از كتابفروشي هاي پيش دانشگاهي دستچين كرده ام.
بله بله دوستان ِ عزيز !
درست است كه ميوه اش كمي گس است ، اما ، همانطور كه عرض كردم ، اگر تأمل داشته باشيد شيرين تر خواهد شد. سه پانزده سال ديگر خواهيد ديد كه درخت به ِ من در زير شيرواني شماره ی چهل و يك در ميان پلاكات ها و رنگ ها، و در ميدانِ ديد ِ خانم رزا لوكزمبورگ بر همه ی جهان سايه گستر خواهد شد.
باور نمي كنيد؟ كمي صبر! برلين 7 مارس 97
همين جا
جاي كلمه هاي من كجاست؟ هرچه مي گردم پيداشان نمي كنم.○
فقط سكوت, و هوا از رفتار مانده است
○گاهي ميان هشتي ِ تاريك اتفاق مي افتد. و روي تاقچه گاهي. و صدايم مي كند از دهان ِبوداي فلزي ، تا بپرسم جاي كلمه هاي من كجاست؟ و دنبالش مي گردم كه بخندد. و راستي كجا هستند كلمه هاي من ؟
شما نمي دانيد؟
○ در سايه ی برگ ها جاي پايي ست، و يك نفر، كه رفتــه، و مي داني كيست. و مي داني كه حوصله اش از كتاب سر رفته ، و مي داني كه حالش از شعر به هم مي خورد. آيا شاعران به آخرخط رسيده اند؟
فرصت نيست تا پاسخي بجويی.
○كودك با سنگهاي رنگي از آسمان گذشته است ، و نمي داند چرا؟ ماه زير پايش چمباتمه زده ، و زخم چشم نمي گذارد كه بخوابد. از آن بالا كسي را صـدا مي كنــد، و جـايي را مي گويد، كه نمي داني.
○ در چارسوي زخم مي دود كودك ، باســـــــــنگهاي رنگي. و بر مي گردد به آسماني ، كه همين جاست.
فوريه 98
بیرون فصل
○ بيرون ِ فصل فصل ِ مجزايي ست. باران كجاست كه بيرون فصل ببارد؟
○ يك شب كه فصل چهرة زنگار بسته را ، پشت نگاه ِ گيج پنهان كند ، باشد كه باز هم از شاخ سيب فرود آيم.
وخانه يي ست بيرون فصل، كه شعرهاي من آنجاست، در يك دفترچه ی آبي كهنــه، پشت خيــال هاي سـاده ی پر آفتــاب، و بوسه هاي من آنجاست .
و مادرم تمام رخت هاي كودكي ام را با نفتالين در مجري ِ حلبي پنهان كرده است ، براي آن كه بيايم
اين بار شايد از آن پهلويي
كه سهراب زاده نشد
○بيرون فصل نمي دانم كدام گوشه پدر دود مي كند ، و در كدام گوشه آب و آينه را وصله مي زند مادر؟ هنوز مي شنوم: اماً يجيب! اماً يجيب مضطر اذا دعا! هنوز هم درست نمي دانم جاي پياده در كدام طرف خالي ست؟ و چند اسب را بايد فداي شاه كنم؟
○ پاي درخت هاي نارون آن خوابگرد كيست ، كه در عبور از همه ی فصل هاست؟ باران كجاست كه بيرون فصل ببارد؟
○بيرون فصل فصل مجزايي ست. و هيچ كس از فصل بيرون نيست. و فصل هم، و فصلِ ِ فصل هم از فصل بيرون نيست .
○رنگ از بيرنگي آغاز مي شود. سنگ از تهي. فصلي كه از ميان فصل مي گذرد. و نام ديگري از من كه در عبور از همه ی فصل ها تكرار مي شود.
با فصل رفته مي گذرم
با فصل آمده مي آيم
و فصل مي شوم
مه 97
مي خواهم بي مقدمه پا تو كفش داستان نويس ها كنم. هر چه باداباد! و عذرخواهي از دوستاني كه پرسيده اند اين غيبت طولاني چرا؟ حق با آنهاست. اما كاري ش نمي شود كرد. اين تنبلي مزمن دست از سر من بر نمي دارد. حالا برويم سراغ داستان. داستان ، قصه ، يا چي؟
ـ مي خوام ساندويچمو تنهايي سق بزنم آقا جون. به ولاي علي كه اين حقمه. مي فهمين؟… آخ كه بر پدر مادر هر چي كفتر ِ زبان نفهمه …!
اصلن به من چه كه شما كفتر شدين و من آدم. بيخودي دور و برم نپلكين آ…
پشت هر جمله گازي به ساندويچش مي زند.
يك كبوتر دور مي شود و دوتا نزديك. آن جلوتري بال هاي خاكستري دارد و چند تا پر سفيد. يك حلقه ی برنجي دور قرمزي مچش .
ـ كدوم بي پدر و مادري …
بقية فكرش را مي خورد.
ـ كبوتر حرمه حتمن !
كبوتر عقبي مي پرد رو پشت جلويي. و آن چهارمي از راه نرسيده مي خواهد روي زانوي چپش ينشيند، كه با دست پسش مي زند.
ـ بايد يه آگهي گنده بنويسي و به درخت بچسبوني كه دست از سرت وردارن…
ـ اما اينا كه سواد ندارن داآشي .
ـ راستي آ…
و با غش غش خنده آب دهانش مي پرد روي ساندويچ طرف.
طرف تولب مي شود و داد مي كشد :
ـ چي مي خواين مفتخوراي بي همه چيز ! تنبلايِ خپلِ بي سواد ! مگه كم دونه پيدا مي شه تو اين دنيا؟ عد اومدين همين جا، كه من دارم ساندويچمو سق مي زنم؟
باز هم همان نمايش هر روزي. خودش هم خنده اش مي گيرد.
ـ انگار نه انگار تو شهر خبريه. دنيا به تخمش !
ـ مي شه يه ديدي بزنم؟
رانندهه روزنامه اش را مي دهد. آن يكي صاف مي رود گوشه ی پايين صفحه ی پنج، و دست توي جيب پيرهن، كه مداد در بياورد.
ـ نه. قول دادم ببرم برا عيالم .
مداد همراهِ آه ِ طرف به جيب پيراهن بر مي گردد و روزنامه به صاحبش. رانندهه دنباله ی حرفش را مي گيرد:
ـ اونجاش خُله بابا. هر روز كه مي آم مي بينم همين جاها پلاسه. كفترا هم مي شناسنش انگار. تا كه ساندويچش رو در مي آره دورش جعم مي شن.
پاچه هايش را بالا زده و پاهايش را توی جوب گذاشته .
آن يكي كه بدجوري دمغ شده ساكت و صامت مي ماند.
ـ آره ديگه. چشته خور از ميراث خور بدتره.
اين را كي گفت ؟
ـ مت اين يارو نويسندهه. تا ما رو مي بينه دو شاخه ی محبتش وا مي شه.
صدا از پشت نيمكت است.
تازه رسيده نشنيده مي گيرد و با خنده به طرف شان مي رود.
از فاصلة نزديك بانگ اذان مي آيد. نسيمي گرم ميان تبريزي ها مي چمد.
و باز هم آن صداي آشنا:
ـ مي خواين زهرِ مارم كنين بد مسبا؟
ـ22 آپريل 99