April 28, 2004

جشنواره ی برلين و شاعران

گاهی آدمی وقت حرف زدن در حضور جمع دستپاچه می شود, و ناخواسته نظری را که می شود دوستانه, و در چارچوب گفت و گويی سالم و سازنده مطرح کرد, به قول فرنگی ها چنان "پرووکاتيو" بيان می کند که فضا را متشنج می سازد. چنين گفتاری, هر قدر هم که درونمايه ی درستی داشته باشد, اغلب پی آمد ناخوشايندی دارد. طرف گفت و گو را سردرگم, و شنونده يا شنوندگان خاموش را دچار تنشی غير منتظره می کند. بدتر از همه خود گوينده را در موقعيت "عذر بدتر از گناه" قرار می دهد, و ممکن است روزها و هفته ها با خيال ناراحت به چنين پيشامدی, و پی آمد هايش, فکر کند. چرا چنين اتفاقی می افتد؟ شايد به دليل هيجان زياد, و يا عصبيتی ناموجه, که می توان هزار و يک دليل موجه برای آن تراشيد. اسم چنين وضعيتی را چه بايد گذاشت؟ نمی دانم. شب پيش من در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از گفتار کوتاه خانم فرشته ساری و آقای عباس معروفی درباره ی موقعيت کنونی شعر در جامعه ی ايران, و خواندن بخش هايی از رمان هاشان خودم را در چنين دام خود ساخته ای گرفتار کردم. دوستانی ضمن تأييد [يا عدم تأييد] اصل نظر از من ايراد گرفتند. حق هم داشتند, و من از ايشان پوزش می خواهم. در گفته ی من بر سه موضوع تأکيد شده بود. يکی درباره ی "هژمونی رمان" در ايران, يکی اين که چرا آقای عباس معروفی در بخشی از سخن خود شعر امروز را فاقد معماری می داند؟ (دو موضوعی که پرداخت جداگانه به آنها را ضروری می دانم) و ديگر اين نظر اعتراضی, که چرا در جشنواره ی کنونی جايی برای شعر و شاعران در نظر گرفته نشده است. حرفی که پرووکاتيو به نظر آمد ـ و نبايد می گفتم ـ اين بود که انگار عمدی در کار است تا سازمان دهندگان چنين جشنواره هايی در مورد شعر امروز ايران غير مسؤولانه برخورد کنند و آن را کم اهميت جلوه دهند. اين در حالی ست که هنوز شعر ـ و البته نه هر شعری ـ بارزترين وجه فرهنگ ايرانی و زبان فارسی است. در ضمن شايد طرح اين نظر از جانب من ـ که برخی بفهمی نفهمی به شاعری می شناسندم ـ سبب اين سوء تعبير شد که دارم سنگ خودم را به سينه می زنم, و گويا جايم را در اين جشنواره خالي ديده ام. لابد به همين دليل بود که دوست نويسنده ی من آقای عباس معروفی به کنايه گفتند: نه شما [جلال سرفراز] نماينده ی شعر ايران هستيد, و نه من [عباس معروفی] نماينده ی رمان نويسان. اين در حالی بود که ايشان در جايگاه يک رمان نويس درباره ی شعر امروز ايران سخنانی ايراد کرده بود, که می شد آن را نقد کرد. وگرنه اداره کننده ی جلسه [خانم باغستانی] به حاضران اجازه ی صحبت نمی داد. قرار هم نبود که فقط "نماينده ی رسمی شعر" حق اظهار نظر داشته باشد. در اين زمينه, برای آن که خودم را تبرئه نکرده باشم, مي گويم : خب بله! شايد ناخودآگاه انگيزه ی شرکت در چنين جشنواره اي هم در من بوده است. و چرا نه؟ و راستی چرا جای شاعران تبعيدی و شاعران تبعيد در وطن در چنين جشنواره هايی خالی ست؟ آيا شعر های اينان ارزش شنيدن ندارد؟ آيا شاعران واقعی کشور در اين ربع قرن خشت بر آب زده اند و مي زنند؟ می گويند: سازمان دهندگان اين جشنواره با مسئله ی ترجمه ی شعر روبرو بوده اند ـ که البته کار دشواری است , و از هر کسی بر نمی آيد. اما آيا از خود شاعران هم در اين زمينه پرس و جويي شده است؟ دست کم در خارج از کشور گمان نمی کنم. وانگهی وقتی که دوستان برای ترجمه ی بخش هايی از رمان هايی که خوانده مي شود می توانستند وقت و بودجه و انرژی بگدارند, بی ترديد می توانستند با همفکری خود شاعران, و مترجمان از پس چنين مشکلی برآيند. علاوه بر همه ی اينها, در حالی که اغلب فيلم ها با زيرنويس انگليسی نشان داده, و نمايش های تئاتری به زبان فارسی اجرا شد, چه اشکالی داشت که شعر هم به زبان اصلی خوانده شود؟ اميدوارم که باز هم سبب سوء تعبير نشده باشم. به همين دليل ديگر بار تأکيد می کنم که بی ترديد عمدی در کار نبوده. اما سهل انگاری شده, و موضوع همه جانبه بررسی نشده است. آيا جای چنين انتقادی باز هست؟ دست کم سازمان دهندگان جشنواره ی مورد اشاره ـ که اغلب ايرانی بوده اند ـ می توانند کلاهشان را پيش خودشان قاضی کنند, تا اگر ديگر بار به فکر برگزاری چنين جشنواره ی [با همه ی کمبودها] زيبا و آبرومندی افتادند با افزودن شعر به برنامه ها بر رونق آن بيفزايند. برلين ـ 28 مه 2004

Posted by at 06:33 PM | Comments (10)

April 15, 2004

بر سردر کاروانسرايی

در جريان جشنواره ی ايرانی در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از برچيده شدن ويترين "تمثال خمينی", و نمادهايی ازگذرنامه و وسايل شخصی وی , دوستانی از من پرسيدند: نظر شما چيست؟
ناخودآگاه ياد قطعه شعر شيرينی از ايرج ميرزا افتادم , که فقط سطرهايی از آن در خاطرم مانده بود. خواستم به کتاب مراجعه کنم, يادم آمد که ديوان آن زنده ياد را کسی برای هميشه از کتابخانه ی کوچک من به امانت برده است. اين بود که دست به دامن دوست بزرگواری شدم. ايشان هم محبت کردند و آن قطعه را تلفنی برای من ديکته کردند. بياييد شعر ايرج ميرزا را با هم مرور کنيم:
بر سردر کاروانسرايی/ تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را / از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق / روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد / تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق / می رفت , که مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يکی خاک / يک پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس به باد رفته يی را / با يک دو سه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست / رفتند و به خانه آرميدند
حالا روشنفکران فرهيخته و آزادی خواه تلافی به مثل کرده اند , و چرا که نه! ارباب عمائم هم نبايد برنجند. از قديم گفته اند از همان دست که داده ای از همان دست هم پس می گيری.
ابتکار برپايی ويترين مورد اشاره , که "جماران" نامگذاری شده, و به قضای حاجت در جای پررفت و آمدی هم قرار داده شده بود, از مانوئل کربس ـ گرافيست فرانسوی , شيرانا شهبازی ـ عکاس , و تيرداد ذوا لقدر ـ نويسنده بود , که با هم گروه "شهرزاد " را تشکيل داده اند.
دوست عزيزی در "هنر" بودن "جماران" شک داشت, و بر آن بود که حتما زير کاسه نيم کاسه ای است. به قول معروف: الله اعلم. می شود نظر گروه "شهرزاد" را هم در اين زمينه پرسيد. من در نظر اول در اين "جعبه آيينه" چيز جالبی نديدم . اما با دقت بيشتر متوجه شعری شدم که گرد تصوير آيت الله خمينی تذهيب شده بود. بد نيست سطری از اين شعر را هم به عنوان طنز تاريخ با هم بخوانيم:
چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبيند
نای بلبل نتوان دوخت که بر گل نسرايد
تصور می کنم که خود اين شعر گويای آن طنز شگرف هست. با اين حال برای محکم کاری جمله ای از شعر زنده ياد احمد شاملو را هم می آورم تا ببينِم ميان رؤيای مزورانه ی خمِينی, و جهنمی که رخ داد, چه دره ی مهيبی است.
دهانت را می بويند/ مبادا گفته باشی دوستت می دارم
روزگار غريبی ست نازنين / روزگار غريبی ست
مشکل چگونه ديدن
در واقع به نظر می رسيد که گروه شهرزاد ـ شايد ناخود آگاه ـ من را به "موزة جنايت عليه بشريت" راهنمايی کرده اند. مگر نه آن که ذهن هر يک از ما زخم خوردگان موزه ای از جنايت های رژيم فقهاست؟ در اين "موزه" مهر و تسبيح خمينی چهرة مردم فريب او را تداعی می کند. کافی ست که يک شئی, يا عکس, يا شعر , يا هر نشانه ی ديگری کليد گشايش اين موزه در ذهن بشود. در اين موزه من به سهم خود می انديشم که چگونه می توان و بايد بر فرهنگ استبداد و خودکامگی, و فکر جنايت قلم بطلان کشيد. چه کسی می تواند ادعا کند که ويترين مورد اشاره چنين عملکردهايی نداشته است؟ بنابراين مشکل ما در يک نمايشگاه مشکل چگونه ديدن است. وگرنه هر گوشه و کناری پر از چنين نشانه هايی ست. دوستانی که با ديدن امثال اين ويترين ها دچار خشم می شوند کافی ست خودشان را به جای هموطنانی بگذارند که هر روز و هر ساعت در چنين وضعيتی هستند. با اين تفاوت که رسانه های جمهوری اسلامی می خواهند از آيت الله خمينی يک ناجی بسازند, و واکنش مردم نگه کردن عاقل اندر سفيه است, اما برپادارندگان غرفه ی وسايل خمينی در "خانة فرهنگ های جهان" بی ترديد عاقل تر از آن بوده اند که چنين منظوری را دنبال کنند.
"منطقة آزاد" و کدخدايانش
بد نيست به اين مناسبت خاطره ای را يادآور شوم, و پس از آن به واقعه ای اشاره کنم, که فضای ناامن زندگی ما غربت نشينان و همتايان مان در وطن را در اين روز و روزگار تصوير می کند.
چند سال پيش سخنران "شفيق" ی از "جنبش چپ و مترقی" , برلين , و عموما فضای مهاجرت را "منطقه ی آزاد" نامگذاری کرد, و بر آن بود که در اين منطقه "طرفداران جمهوری اسلامی" جايی ندارند. روی سخن تهديدآميز وی با کسانی بود که پس از روی کار آمدن خاتمی با ديد خوشبينانه ای به شرايط حاکم بر جامعه می نگريستند. مفهوم "منطقه ی آزاد" را در کنفرانس برلين خوب درک کرديم. در جريان جشنواره ی اخير هم گروهی از کدخدايان "منطقه ی آزاد" آمدند و ضمن فاشيست ناميدن بازيگران تئاتر, که از ايران دعوت شده بودند, هر بد و بيراهی را که دل تنگ شان می خواست نثار آنان کردند. کارگردان يکی از نمايش های تئاتری که از قرار در سال های اخير بارها زير فشار نيروهای مشابه وطنی در موقعيت ناگواری قرار گرفته بود, با اشاره به حکايت مار و پونه, به حق می گفت: ما فکر می کرديم که اينجا لااقل از دست چنين موجوداتی در امانيم. غافل که اين دوستان هر جايی که ما باشيم پيدايشان می شود. انگار که کسی پرشان را آتش زده باشد.
در واقع کدخدايان برلين پايتخت آلمان را با مثلأ کوردهی در کردستان اشتباه گرفته اند, که وقتی به چنگ پيشمرگه ها می افتاد فورا ـ و لابد به حق ـ آن را منطقه ی آزاد می ناميدند.
پاسخ به يک پرسش
دوست من پيام پرسيده اند: آيا شما عضو کانون نويسندگان هستيد؟
پاسخ : اگر منظور شما کانون نويسندگان ايران است, بله. من تا زمانی که زنده ام خودم را عضو باالقوه ـ و اگر به ايران برگردم ـ عضو بالفعل آن می دانم. اما اگر منظورتان کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) است , نه ! من چند سالی است از آن استعفا داده ام. متن استعفانامه هم, که ابتدا به آدرس دوست گرامی حسن حسام ـ دبير وقت کانون ـ فرستادم, و مدتی بعد کپی آن را برای دوستم عسگر آهنين ـ از مسؤولان بعدی کانون ـ پست کردم به شرح زير است:
به هيإت دبيران كانون نويسندگان ايران (در تبعيد)
دوستان گرامي
بدينوسيله استعفاي خودم را از عضويت كانون نويسندگان (در تبعيد) اعلام مي دارم.
در اين باره دلايل گوناگوني دارم، كه از جمله درك متفاوت من از سانسور در ايران و شيوه ی مبارزه با آن است. مهم تر اين كه، با نهايت تأسف, سرنوشت ادبيات برونمرزي ما در خارج از محدوده ی “كانون” رقم مي خورد، بي آن كه خواسته باشم از ارزش كار اهل قلم در “كانون” بكاهم.
با احترام ـ جلال سرفراز- برلين ـ 31 دسامبر 1999
در اين پادرهوايی
هدف از اين يادداشت اعتراض به دارنده ی هيچ طرز تفکری نبوده و نيست, بلکه نقد رفتاری است که فضای دوستانه ی زندگی اجتماعی ما غربت نشينان را ناامن و زهرآگين می سازد. دوست عزيزی دربرلين, که سال هاست يکديگر را می شناسيم, اما در زمينه هايی اختلاف نطر داريم, تا کنون چندين و چند بار به من هشدار داده است که مواظب رفتار و نوشتن و حرف زدنم باشم. او تأکيد می کند که اين بار ديگر کار از شوخی گذشته است. آيا اين است مفهوم دموکراسی؟ همان چيزی که نبود آن سبب طرد رژيم جمهوری اسلامی از جانب ما و همه ی بشردوستان جهان شده است؟
دوست عزيز! در اين پادرهوايي همه ی زندگی بيش از يک شوخی بي مزه نيست. همين و بس! حالا شما بياييد و جدی رفتار کنيد.
جلال سرفراز- برلين ـ 12 آوريل 2004

Posted by at 11:18 PM | Comments (1)